دیدار با دوستان قدیمی

وای ... از دیروز تا حالا چنان رفتم تو نخ این facebook  که انگار مثلا از پشت کوه اومدم و از این چیزها به عمرم ندیدم . اگه یکی از در وارد بشه فکر میکنه من چی کار دارم می کنم چهار چشمی رفتم توی مانیتور ! ... دیگه اگه امروز یه پست نمی ذاشتم فکر کنم گل آبی آبروی منو همه جا می برد با این پردیس سینمایی ملت  

ولی خدائیش کلی هیجان زده شدم ... خیلی از بچه های دانشگاه رو دیدم و همین طور بعضی از استادها رو ... اما هر چی اسم بچه های دبستان و راهنمایی و دبیرستانم رو می زنم چیزی پیدا نمی کنم ... خیلی دلم می خواد یه سری از بچه هایی که هنوز توی خاطرم موندن از زمانهای خیلی دور رو پیدا کنم ... که البته همه اینها مال اهواز هستن ... چهره های خیلی ها هم توی ذهنمه اما اسماشون یادم رفته ... عجب روزگاریه ...  چقدر دلم می خواد ازشون خبر بگیرم .

یه موضوع دیگه ای هم هست که هنوز قطعی نشده ... یعنی معلوم نیست درست بشه یا نه ... هر وقت خبری شد حتما می گم ... فقط دعا کنید هر چی خیر و صلاحمه همون بشه ...

اینم نتیجه تستیه که امروز صبح در facebook دادم :
چقدر در زندگی موفق و خوشبخت هستید .
صد در صد خوشبخت و موفقی
تبريک ميگم شما جزو خوشبخت ترين ها هستيد.زندگی خيلی خوبی داريد و از تمام فرصت های زندگی به نحو احسنت استفاده ميکنيد.حتی در بدترين شرايط هم به خود اميدواری داده و ناميد نمی شويد. شما الگوی يک انسان موفقيد .
*

* اگر چه فقط یه تسته ولی نوشتم که انرژی مثبت بدم به خودم و همیشه یادم بمونه !

خوب اینم از این ... حالا شما هم سریع برین عضو بشین تا دوستانتون راحت بتونن شما رو پیدا کنن .

 

همون ساختمون منحنیه

من می گم : همکارم می گه سینما ملت بیشتر از سینما آزادی بهمون نزدیکه ... تازه پارکینگ هم داره ... این دفعه بریم اونجا ؟
همسر می گه : آره چرا که نه ؟ کجا هست حالا ؟
من با هیجان از کشف این مورد می گم *: راستی میدونی کجاست ؟ توی نیایش ... اونجا که می ری سمت ولیعصر ، نرسیده به چهارراه یه دور برگردون داره بعد یه خروجی هست ... یادته اون بار از کنارش رد شدیم  نوشته بود به سمت پردیس سینمایی ملت ، از همونجا باید بریم ... آهان اون ساختمون منحنیه که تو فکر می کردی مال صدا و سیماست همونه دیگه ... سینما پردیس ملته
همسر جان سر تکون می ده که یعنی بله گرفتم !

دو سه روز بعد
من می گم : خوب به نظرت کی بریم سینما ؟ سه شنبه خوبه ؟
همسر می گه : آره هر وقت تو بگی ... فرقی نمی کنه
من می گم : همون ملت بریم دیگه ؟ ...  پارکینگ داره خیالمون راحته از بابت ماشین ... خوبه ؟
همسر می گه : آره خیلی هم خوب ... کجا بود گفتی ؟
من می گم (دوباره با همون هیجان): ببین همون ساختمون منحنیه دیگه ... از نیایش شرق که می ری به سمت ولیعصر ، خوب ؟ قبل از اینکه برسی به ولیعصر یه دوربرگردون هست دور می زنی می آی اینور بعد یه خروجی داره از همونجا می ری ... فهمیدی ؟
همسرجان دوباره سرتکون می ده و می گه : آره

امروز بهد از ظهر
من می گم : برای امشب می خوام بلیط رزرو کنم ... به نظرت چه فیلمی رزرو کنم ؟
همسر می گه : فلان فیلم فکر کنم خوب باشه
من می گم : خوبه ... همونو می گیرم ... ملت رو می خوام رزرو کنم ها !
همسر میگه : ملت کجا بود راستی ؟

 
* من واقعا خجالت زده ام از اینکه نمی دونستم اون ساختمون منحنیه مال پردیس سینمایی ملته !

 

هدیه صبحگاهی

می بینید چطور سورپرایز شدیم با این هدیه صبحگاهی خداوند !
با اون زمستون گرم که تا آخرش حسرت یه برف و بارون درست حسابی به دلمون موند شک نداشتم که خدا غضب کرده ... گفتم حتما خیلی بد شدیم که اینطور داره رحمتش رو دریغ می کنه از ما  ... ولی حالا ... به نظرم خدا داره ارفاق می کنه بهمون ... شاید هنوز امید داره که آدمهای بهتری بشیم ... یا شاید هم بهتر شدیم ... کسی چه می دونه ...
در هر صورت خدا جان من که خیلی خیلی متشکرم

محض اطلاع خودم در آینده : صبح بهاری ۲۵ فرودین ۸۸ که امروز باشه بارش برف همه رو غافلگیر کرد .

مریم و دلتنگی

ای ، یه کم همچین بگی نگی دلم گرفته ... شروعش از دیروز بعد از ظهر بود ...

یادش به خیر قدیما هر وقت دلتنگ می شدم ( که عموما زیاد پیش می اومد ) بعد از کار با لیلا می رفتیم یه جا می نشستیم و حرف می زدیم ... گاهی حتی لیلا تا نزدیکیهای خونه مون هم می اومد ... تابستون که می شد بهتر بود ... چون به جای کافی شاپ و رستوران می تونستیم بریم توی پارک بشینیم ... نزدیک خونه بابا پارک و فضای سبز زیاد بود ... بهار و تابستون بعد از ظهرهاش پر از آدم می شد ... به خصوص بچه ها و پیرها ... گاهی اونقدر مجذوب دیگران می شدیم که حتی حرف زدن هم یادمون می رفت ... بعضی وقتها که لیلا همراهم نبود هم خودم تنهایی می رفتم ... یه کتاب بر می داشتم و می نشستم به خوندن ... همیشه دیر می رفتم خونه ... تقریبا شب می رسیدم ! ... حوصله خونه رو نداشتم واقعا ... پنج شنبه ها از همه بدتر بود ... تعطیلات رو اصلا دوست نداشتم ... با اون محیط کسالت بار خونه ...

دلتنگی ها گاهی شیرین هستن و گاهی تلخ ... مثلا وقتی یاد خاطرات خوش گذشته می افتی دلتنگی ها شیرین اند اما وقتی بدون دلیل مشخص دلتنگ می شی تلخ می شن ...
مال من فعلا از نوع دومیه ... وقتی تلخ می شه هم دیگه هیچ چی بهم نمی چسبه ... نه دوست دارم برم بیرون نه دوست دارم خونه بمونم نه می خوام کسی رو ببینم و خلاصه که هیچ کاری دوست ندارم انجام بدم ، چون هیچ کاری راضی ام نمی کنه ... به اصطلاح می گن یارو دچار یاس فلسفی شده ! ( حالا نه به اون شدت دیگه ) ... مثلا الان هر چی فکر میکنم که چی می تونه حالم رو سرجاش بیاره چیزی به ذهنم نمی رسه ... خیلی وقته دچار همچین حالتهایی نشدم ... شاید حدود یک سال یا بیشتر ... باورکنید جدی میگم ... اصلا یادم نمی آد آخرین بار که دچار همچین دلگرفته گی شدم کی بود ! ... به نظرم عجیبه ...

وقتی اینجوری می شم می تونم از هر کاه غمی کوه بسازم ... می تونم به تمام اتفاقات بد دامن بزنم و یا اصلا خودم منجر به وقوعشون بشم و یا بدتر از اون اتفاقت خوب رو هم به اتفاقات بد تبدیل کنم ... می تونم نصفه پر لیوان رو نبینم و اون نصفه خالی رو اندازه یه پارچ ببینم ... می تونم همه چیزهای قشنگ رو نبینم و اگه همه دنیا قشنگ باشه فکر کنم که حتما کور شدم ! ... می تونم ... ای بابا با این اوصاف که من الان نزدیک به خودکشی باید باشم !   

یه سری چیزای دیگه هم می خواستم بنویسم که دیدم همه اش رو اعصاب خودمه ولش کردم ...

این روزها

بعضی وقتها اینطور می شه ... اینکه نوشتن دو سه خط هم حتی خیلی سخته  ...
فکر میکنم که هیچی ندارم برای گفتن ... شاید ... اما بیشتر حوصله است که فعلا نیست ...

اووووم ... خوب سفر خوب بود خدا رو شکر ... مختصر و مفید ... فقط این دلتنگی بعد از سفر از خود روز اول سفر کلافه ام می کنه ! ... اصولا من یه مشکل اساسی دارم و اون اینکه خیلی زود به آدمها و شرایطم وابسته می شم و دل کندن از اونها برام سخت می شه ... نه اینکه دیگه دلم نخواد برگردم به زندگی خودم ... چرا اتفاقا خیلی هم دوست دارم برگردم .. اما یه دفعه تمام دغدغه ها و مشکلات جلو جلو برام چراغ سبز می زنن و به قول همکارم منو یاد می اندازن که برگشتنی همه شون کماکان سرجاشون هستن ...
حتما حالا فکر می کنید وای چه معضلاتی داره این مریم بیچاره ؟ ... اما نه همچین خبرایی نیست ... قضیه همونیه که قبلا بارها گفته ام : ک ا ر (دیگه حتی دلم نمی خواد اسمش رو بیارم ) ...
دروغ چرا ... احساس خوبی دارم من باب اینکه تحولات خوبی اتفاق خواهد افتاد امسال ... فقط صبر و شکیبایی به خرج دادن کمی نه ، خیلی زیاد سخته ... و این منو کلافه می کنه ...
نیمه دوم پارسال تلاش هایی کردم برای اینکه از اینجا دربیام ... باورتون نمی شه جاهایی بود که شک نداشتم منو خواهند خواست ؛ یا پروژه هایی که حتما قرار بود به من برسه اما همه شون چه کارها چه پروژه ها تا قبل از رسیدن به من نمی دونم چطور سر به نیست می شدن ... بعد از اینهمه دیگه متقاعد شدم به صلاحم نبودن ... . حالا باز یه فکرهای کوچولویی دارم برای تغییر این وضعیت ولی معلوم نیست بشه یا نه ... از خدا می خوام خودش اسبابش رو جور کنه ...

یه مورد دیگه که می خواستم بگم این بود :
اوائل سال پیش بعد از خوندن 4 ترم زبان (انگیسی دیگه)، به خاطر درس از ادامه کلاسها منصرف شدم ... اما این مدت اخیر با افزایش قابل توجه دیدن فیلم به این نتیجه رسیدم که چقدر تماشای مداوم فیلم در تقویت زبان موثره ( جا داره همینجا صمیمانه از تمامی دست اندرکارن سریال لاست تشکر به عمل بیارم که در این زمینه سهم بسزایی داشتن ) و همینطور به نتیجه مهمتری رسیدم که حیفه من در این مقوله پیشرفت نکنم !... لذا تصمیم گرفتم خودم تا هر جا که از دستم بر می آد هر روز مقداری به این امر بپردازم ... یه سری سی دی آموزشی سفارش دادم اما هنوز برام نیاوردن ... همسرجان هم جعبه لایتنر نارسیس داره که انجام تمرینات هر روزه اون می تونه دایره لغات آدم رو گسترش بده ... ایشالله آخر امسال اگر زنده بودم نتیجه این رو هم بهتون می گم .

همسرجان رفته ماموریت و شب دیروقت برمیگرده ... اگه بدونید برای تنهایی هام توی خونه چقدر ذوق دارم ! ... آخه بعضی وقتها جدا نیاز دارم توی خونه تنها باشم حتی به قیمت نگاه کردن در و دیوار ! ...

خوب دیگه باور کنید بیشتر از این چیزی ندارم بنویسم ... امیدوارم روزهای بهاری خوبی رو پیش رو داشته باشید.

من الان ... کجا ؟ ... چی ؟

من الان تهران هستم .
من تهران اینجوری رو خیلی دوست دارم . ( پی نوشت 1 )
من الان احساس خیلی خوبی دارم و شاد هستم .
من الان خدا رو به خاطر همه چیز شکر می کنم .

امروز بعد از ظهر بعد از سالها می خوام برم خونه ای که اولین تجربه عاشق شدنم رو برام رقم زد ... این عشق مال دوران نوجوانی بود اما کلی خاطره دارم ازش ... اگر چه خیلی هم بهم سخت گذشت ... هم اولین و هم تنها عشقی بود که خیلی طول کشید ... دانشجو که شدم از سرم افتاد ... با این حال تو تمام اون سالها هرگز نفهمیدم که آیا اون هم منو دوست داشت آخرش یا نه ؟... در حال حاضر هم من و هم اون پسر ازدواج کردیم و اتفاقا مراسم عروسی مون به فاصل کمتر از یک هفته بود ... حالا بعد از گذشت این همه سال یاد آوری اون خاطرات و دیدن اون خونه برام تداعی کننده خاطرات و احساس های قشنگه بدون اینکه این حس به کسی مربوط باشه ...

ما فردا شب داریم می ریم اهواز به سلامتی ( پی نوشت 3 )

پی نوشت 1 : اصلا و ابدا با این حرف که تهران شلوغش قشنگه و حال می ده و کلا به همین خاطر بهش می گن تهران و از این حرفا موافق نیستم .

پی نوشت 2 : می دونم که متوجه هستید تداعی شدن خاطره ها و احساس های قشنگ به معنی وجود داشتنشون در حال حاضر نمی شه !

پی نوشت ۳ مخصوص تو  ، می دونم دیگه اینجا رو نمی خونی ، آخه اینجا دیگه کمد وسایلم نیست که بری توش سرک بکشی و دفتر خاطراتم رو برداری و دزدکی همه صفحاتش رو بخونی. حالا بگذریم . می خواستم بهت بگم :
چه معنی میده هنوز پامو اهواز نذاشته به جام تصمیم بگیری که فلان جا رو همراهت بیام ؟ ... آخه مگه پسر خواهرت  تهران اومدنی خونه من اومد که حالا من پاشم برم خونش ! ... حالا خواهرت بود یه چیزی ! می گفتم بزرگه برم عید دیدنی اش ... ولی آخه پسر خواهرت به من چه آخه ... بذار بگم که دیگه ازت نمی ترسم ... لازم باشه سعی می کنم جوابتو هم بدم ! ... یه کم برام سخته ولی یه بار امتحان کردم پس برای بار دوم هم می تونم ... اتفاقا خیلی هم خوب جواب داد ! ... شرمنده ولی گاهی وقتها حسابی ازت متنفر می شم ... اما گاهی هم حسابی دلم برات می سوزه ... راستشو بخوای در اصل ازت متنفر نیستم ... تو موجود قابل ترحمی هستی ... از بس که کوته فکری ... فکر کنم بخشیدمت به خاطر همه بدیهایی که خواسته و ناخواسته در حقم کردی ... فقط امیدوارم خدا هم در حقت ترحم داشته باشه ...

پی نوشت بالایی : اگه بدونی حضورت در اهواز و دیدنت و به یاد آوردن همه اون خاطرات تلخ چقدر در به جا آوردن مراتب سپاس و قدردانی و شکر گزاری من نسبت به خدای مهربانم موثره ! ... خیلی خوشحالم که اونجا می بینمت ... چون باعث می شه بیشتر از زندگیم لذت ببرم !

مخصوص خدا : خدایا شکرت به خاطر همه داده ها و نداده هات شکر ... دوستت دارم ... می دونم  که تو هم دوستم داری ، یعنی امید خیلی بالایی دارم که اینطور باشه ... پس منو ناامید نکن !