تصمیم مریم
همسرم می گه بهت افتخار می کنم که یه چیزی رو اینقدر شدید می خوای !
توی این دو سه روز باید یه تصمیم مهم می گرفتم ... یه جورایی به آمال و آروزهام در زندگی ربط داره... و من از بین دو راه یکی رو انتخاب کردم ... همونی که خیلی خیلی می خوامش و برام اهمیت داره ... اگر چه اون یکی گزینه ای بود که میتونست تا یکی دو سال منو از هر نظری راضی نگه داره ... می شه گفت نقد رو دادم و نسیه رو چسبیدم ... اونم فقط و فقط به خاطر هدفی که دارم ! ... می دونم که دارم گنگ صحبت می کنم ... اما اون چیزی که الان می خوام بگم اینه که من توی این زمینه افراد زیادی برای مشورت کردن نداشتم ... البته آدم با تجربه و با فکر بود اما اونها شبیه من فکر نمی کردن و نوع هدفهاشون در زندگی شبیه من نبود پس قطعا نمی تونستن خیلی راهنماییم کنن چون بنیاد فکریشون از ریشه با من متفادت بود ... بنابراین تصمیم گرفتم با فرد یا افرادی مشورت کنم و ازشون راهنمایی بخوام که مثل من فکر می کنن و توی این مورد شبیه من هستن ... آدمهایی که توی دوره های قبلی شرایط مشابهی رو داشتن ... آدمهایی که الان توی موقعیتی هستن که من دلم می خواد تا دو سه سال آینده بهش برسم ! ... و در نهایت این شد که به مریم و. زنگ زدم ... تنها فردی که به ذهنم رسید می تونم ازش کمک بخوام ! ...
مریم ، فامیل خانوادگی و دوست قدیمی من هستش ... عزیزی که همیشه خیلی خیلی بهش زحمت دادم و می دم ... دو شب پیش وقتی آخر وقت باهاش تماس گرفتم و صحبت کردم کلی آرامش گرفتم و تونستم تصمیمم رو قطعی کنم ...
مریم جان همین جا ازت تشکر میکنم و امیدوارم توی زندگی به هر اونچه که می خوای برسی ... ممنون بابات حرفها و راهنمایی هات و ممنون به خاطر حضور دلگرم کننده و موثرت توی زندگیم ... همیشه به خاطر کمک هات قدردانت هستم ...
خوب دوستان اینم یه اتفاق مهم که این دو سه روزه برام افتاد و فعلا که تموم شد ... اما این اواخر همونطور که کاملا پیداست سرم خیلی شلوغ شده و حتی نمی رسم که بیام به وبلاگها سر بزنم ... فعلا با اجازه
* مریم جان می دونی که چرا لینک وبلاگت رو قرار ندادم دیگه ؟ ![]()