تبریک

روزها چه با عجله عبور می کنن ... امسال هم داره می ره ... دلم تنگ می شه قطعا برای امسال در سالهای دور آینده ( اگر زنده ماندم ) ... روزهای خوب و البته سختی رو پشت سر گذاشتم ( روزهای تلخی هم بود ، اما نمی خوام ازشون حرف بزنم ) ...

86 سال خیلی خوبی برای من ... خدایا بابت همه داشته ها و نداشته هایم ممنون ...

امیدوارم سال جدید سال خیلی خوبی برای همه باشه ...

می دونم کسی هنوز اینجا نمی آد اما ...سال نو بر همه مبارک

هزارتوی وجود

احساس ها گاهی از دست آدم در می رن ... و آدم هر چی دنبالشون می کنه نمی تونه اسیرشون کنه ... در عین حال که ماهرانه در هزارتوی وجود آدم لانه می کنن و دیده نمی شن ، اما چنان اثرات ظریف و عمیقی در وجودت باقی می ذارن که نمی فهمی از کجا داره آب می خوره ... چه بسا علت بوجود آورنده اون احساس هم خیلی کوچکتر و ریزتر از اونی باشه که به چشم بیاد ... ( پیدا کنید پرتقال فروش را !!! ) 

 

یکی از مشکلات من گاهی سر و کله زدن با موجی از احساسات پیچیده و گوناگون و ناشناس و لحظه ای است که اثرات غیر لحظه ای و گاه طولانی مدت دارن ... یه جریان لحظه ای که محرکش فقط یه ضربه کوچیک می تونه باشه مثل ... گذر یک فکر با سرعت نور از میان لایه های ذهن من ... شاید کمتر از لحظه حتی ... و این شروعی است برای سیل احساسات زود گذر و دیر گذر در هزارتوی وجودم ... سیلی از احساس های گوناگون که در برشی کوتاه از لحظه در وجودم شکل می گیرن و با من بازی می کنن ... گاه با هم متناقض و متضاد ... گاه همراه و همنوا... نمایشی ظریف و قدرتمند که از بیان آن عاجزم ... و گاه از درک آن حتی ... هجوم افکار مختلف ،  تحلیل و توجیه احساسات و زدن مهر تایید یا رد بر آنها ، تنها توانمندی من پس از این طوفانه ... که خودش انگار یه طوفان دیگه است ... اذیتم می کنن به خصوص که نمی تونم تک تکشون رو بدرستی لمس کنم ... همه چی مثل یه رعد ناگهانی بر وجود تازیانه می زنه و وقتی که تموم می شه تازه باید همه رو سر و سامان بدم ، به تنهایی ...

 

بعضی وقتها به شدت پر از انرژی هستم ، سرحال و کوک ... بعد یه دفعه یه چیز خیلی خیلی کوچیک و جزئی مثل یه فکر ، یه نگاه ، یه خاطره ، یه تماس یا یه واژه حتی ؛ در کمتر از یه لحظه ، چنان منو بهم می ریزه که تمام انرژیم رو از دست می دم و درست می شم شبیه یه کشتی در حال غرق ...

نمی دونم از کجا دارم ضربه می خورم ، اما می دونم که یه ضعف اساسی در وجود من و احساساتم هست ... انگار مثل یه برکه آب می مونه با یه حرکت دست ، موجهاست که بوجود می اد و به لبه های برکه می خوره  و اگه حرکتش یه کم شدید باشه ممکنه سرریز بشه و آب دیگه برنگرده به برکه ... و چه خوب اگه شبیه دریا بود وجودم ... مقاوم و پایدار ... طوفانها هم حتی از پا درش نمی آرن ...

 

گاهی عاملها خیلی بی خودن ... خودم می دونم ، اما نمی تونم در برابرشون مقاومت کنم ... گاهی انگار منتظر یه بهانه ام که دلگیر بشم از خودم از همسرم از بقیه از زندگی ... یه بخشی از وجودم انگار برای همیشه درگیر احساسهای منفی و ناامیدانه است که با تلنگری خودشو نشون می ده ...

 

دیشب یک خاطره بود و امروز یک واژه ... و من در این اندیشه که انگار راه گریزی نیست ... و هر بار باید چشم را بست و گذشت ... در حالیکه هزارتوی وجود پر از احساس است ...

 

خدایا ... روزی آیا نسیمی این خاکسترها را با خود خواهد برد ؟

خدایا ... چه خوب که هستی ... فراموشم مکن ...

از این روزها ...

از پنجره اتاق محل کار ما منظره کوهها خیلی قشنگ و خوشگل پیداست ... گاهی هم مثل همین الان ، ابرها گوله گوله،  پنبه ای شکل دور کوهها رو می گیرن و اینقدر ناز می شن که آدم دلش می خواد اونا رو بغل کنه و محکم فشارشون بده ...

 

حال و هوای عید دیگه همه جا رو پر کرده ... دارم با خودم فکر می کنم که چقدر خوب بود اگه مجبور نبودم اینقدر خرید انجام بدم .... آخه جدا حوصله خرید رو ندارم ... از خرید یکجا و دقیقه 90 و هول هولی خوشم نمی آد ... تقصیر خودم شد که زوردتر نجنبیدم ... حالا هم از اینکه باید همه چی تا قبل از 29 تکمیل باشه لجم می گیره  ( کاشکی می شد  به جای اینکه آخرین ماه  سال یه روز کم داشته باشه ؛ اولین ماه سال یه روز کم داشت !!! ... )

هنوز هیچ خریدی برای عید نکردم ... حیف که همه تقریبا همه چی نیاز دارم و گرنه هرگز سمت این پاساژها و فروشگاههای شلوغ با اون قیمتهای سرسام آورشون  نمی رفتم ...

 

دیگه اینکه هوای بهار داره کم کم منو می گیره و هر وقت این ذهن خسته فراغ بالی پیدا کنه پر می کشه به گذشته ها ... توی سالهای نزدیکتر ، روزهایی مثل این روزها کم کم بار سفر رو می بستیم و آماده می شدیم برای رفتن به دیار قدیمی ... خوشترین لحظه های سال رو شاید همین روزهای آخر سال داشتیم ... همه خوشحال بودیم . .. چقدر قشنگ بود ... اونجا هم که برای خودش صفایی داره هر سال توی عید ... دید و بازدیدها ، مهمونی ها ، دیدار دوستان قدیمی ... همه مایه مسرت و شادیه ...

اما توی اون سالهای دورتر که هنوز به این دیار کوچ نکرده بودیم ، مثل چنین روزهایی آماده مهیا کردن اسباب پذیرایی از مهمان های نوروزی بودیم ... چه صفایی داشت ... یادش به خیر ... اون موقع ها پیش یکی از عزیزترین های زندگیم زندگی می کردم ... دلم براش خیلی تنگ شده و برای اون روزها هم ... تنها چاره ام کشیدن آهی است از درون و دیگر هیچ ...

 

اصلا انگار دو دقیقه من ثبات وضعیت روحی ندارم ... از اول این متن چند خطی تا اینجاش چند بار حس و حالم عوض شد ... ای بابا ... مثلا اومدم حال و هوای خوش بهاریم رو توصیف کنم  ... امان از این دلتنگی ها که هرگز نمی خوان تموم بشن ....

 

دیگه اینکه امسال اولین سالیه که روزهای اول عید رو در تهران بسر می برم ... ناراحت نیستم به هیچ وجه ... نیاز به یه استراحت اساسی دارم ... دچار کمبود گذران وقت در منزل شده ایم ( من و همسر ) ... البته که منظورم همان عقده ماندن در خانه است ...

 

دلم برای همه آرزوی روزهایی خوب و خوش رو داره .... ان شاالله که همیشه دلها خوش باشه و پر از امید ....

 

خدایا شکرت

حق با کیه ؟

جدا حق با کیه ؟ ... نمی تونم سر کلاف این سئوالمو پیدا کنم ؟

شاید چون خودم همیشه نقش مسافر رو داشتم نمی تونم حقو به راننده تاکسی ها بدم ... شایدم واقعا حق با من و اوناییه که هر روز مجبورن دو نوبت با تاکسی رفت و آمد کنن ... یا برعکس ... شاید حق با راننده ای که از صبح تا شب مجبوره توی ترافیک همه ساعته این شهر بزرگ - که ماها طاقت 2 ساعت صبح و بعد از ظهرش رو نداریم – با چند لیتر بنزین محدود سهمیه بندی شده ،  مسیرهای تکراری و گاهی غیر تکراری و شلوغ و کوتاه و یا شایدم بلند رو هی گز کنه ... واقعا نمی دونم

حرفم دریاره اون راننده تاکسی هایی است که تا تقی به توقی می خوره جلوی صفهای دراز مسافران خسته در انتظار تاکسی ، زود دستهاشونو می کنن تو جیباشون و صداهاشون هم بلند که آی "دربست" ...

خدائیش نمی تونم احساسم رو پنهان کنم آخه واقعا حرصم از دستشون در می آد ... البته منظورم فقط راننده تاکسی ها ست ، اونایی که یه خط نارنجی از وسط ماشینشون عبور کرده ... آخه آدم از شخصی ها که نمی تونه انتظار داشته باشه و به قول معروف بر اونها حرجی نیست ... اگرچه که اونها هم از این آب گل آلود به خوبی دارن ماهی می گیرن ...

 

توی بعضی از مسیرها ، همین که هوا رو به تاریکی می ره و ترافیک اون مسیر هم زیاد می شه دیگه رسما همشون قطار جلوی چشم ما پارک می کنن و دیگه حتی زحمت گفتن دربست رو هم به خودشون نمی دن ... اگه دربست بخوره به طورشون که فبها وگرنه هیچی از دست نمی دن ، چون جدا کرایه 4 نفر مسافر هزینه بنزین و استهلاک ماشین رو توی اون ترافیک جبران نمی کنه ... حالا باز به استهلاک ماشین ، استهلاک زانوان بیچاره که هی باید با کلاج و ترمز بازی کنن دیگه واقعا جبران ناپذیره ...

همه راننده ها هم بعد از قضیه بنزین متحدالقول می گن : بنزین

اما من خوب به خاطر دارم که قبل از سهمیه بندی بنزین هم وضع به همین منوال بود و حالا فقط شدتش کمی بیشتر شده ... اون موقع ها اما یادم نمی آد دقیقا چی می گفتن شاید مثلا : ترافیک

خلاصه که وضعیتی داریم با این جریان ... برای مثال بدون اغراق دارم می گم ، دو سه ماه پیش مسیر حداکثر 10 دقیقه ای صبح رو بعد از ظهر 90 دقیقه تو راه بودم ، البته 45 دقیقه تو صف ، 45 دقیقه تو تاکسی ! تازه اکثر اون صف طولانی رو بازم بدون اغراق می گم ماشینهای شخصی ای ما رو سوار کردن که مسیرشون همون سمت بود ...   

با این همه دیشب که بازم توی همچین مخمصه ای گیر افتاده بودم و البته با آمدن یه مینی بوس عده کثیری نجات پیدا کردیم ، ذهنم شدیدا درگیر این موضوع شده بود که آخه پس حق با کیه ؟ با من مسافر درب و داغون خسته از سرکار اومده یا با راننده درگیر با هزینه بنزین و دود و دوم ترافیک و استهلاک ماشین ؟ ... ولی به نتیجه ای نرسیدم ...

غنیمت این روزها

یه کم خسته ام ... انگار فکرم توان حرکت نداره .... شاید علتش خستگی جسمی باشه ....

 

حال و هوای شهر با مردمش تغییر کرده ... اخلاقها هم عوض شده انگار... یا شاید هم توی این شلوغی شهر که مردم بیشتر از خونه هاشون میان بیرون و بیشتر با هم دیگه مراوده دارن این تغیر اخلاق و رفتار خیلی بیشتر به چشم می آد ... شاید یه دلیلش فشار مشکلات اقتصادی باشه که داره اینطور تو رفتار ماها بازتاب پیدا می کنه ...به هر صورت آدم توی این شلوغی بیشتر متوجه می شه که چقدر این مردم خستن ، و چقدر پرخاشگر و عصبی ! ...

 

من هم یکی از این همه مردم ... فرقی ندارم... شاید خودم از بقیه بدتر هم باشم ... صبح با وجود خواب آلودگی همیشگی که دارم ؛ می خوام پرانرژی باشم و شاد چون آخرساله ، هوا بوی بهار گرفته (مثلا ! چون واقعا هیچ بوی بهاری به مشامم نرسیده تا حالا ) همه جا پر از جنب و جوشه و تحرک ، که ناخودآگاه به من هم سرایت پیدا می کنه ... اما چرخ ماشینمون که به بزرگراه ها و خیابونها و میدانهای اصلی شهر می رسه .... دیگه فقط باید دعا کنیم که ماشینی تعمدا یا سهوا به ماشین دیگه ای نزنه ، یا راننده ای یهو عصبانی نشو و کار غیرمعقولی نکنه که یکی دیگه رو جری بکنه ، و یا سر چهارراهی گیر نکنیم که نه چراغ داره نه پلیس ... وگرنه دیگه در اومدن از اون مخمصه خودش می شه یه مخمصه جدید ! ....

حالا بعد از ظهرها که خوبه ،حداقل لازم نیست به خاطر این ترافیک و وضعیت اسفبار به کسی توضیح بدی ! اما صبح ها واقعا وحشتناکه ، با وضعیتی که به ازای هر یه دقیقه تاخیر شاید چیزی حدود 10 دقیقه بیشتر باید تو ترافیک بمونی ،و ازدحام صفهای اتوبوس و مترو ای که بیشتر شبیه یه تراژدی می مونه و اعصابی که توی این ترافیک و ازدحام و بداخلاقیهای راننده ها و مسافران اول صبح خرجش کردی باید تازه کارت ورود بزنی و یه روز کاری رو با یه اعصاب و اخلاق ضعیف شروع کنی ...

دیگه از وضعیت فروشگاه ها و پاساژها و مغازه ها و اجناس نه چندان مرغوب با هزینه های به شدت مرغوب حرف نمی زنم که اونم برای خودش کلی جای حرف داره ...

 

بگذریم ...  بیشتر از همه اون چیزی که منو اذیت می کنه اخلاق و رفتار خودمون هست ... گرانی به جای خود ، هزینه های سرسام آور این روزها به جای خود ، ترافیک و دود و دم و سایر مشکلات این روزها که گریبانگیر همه ما هست هم به جای خود... ولی آخه چرا این همه بداخلاقی ، چرا این همه نامهربانی ، چرا این همه پرخاشگری بی جا ..

... انگار همه به شدت به هم بی اعتنا شدیم ... بی اعتنا که هیچ انگار که بقیه حقمون رو خورده اند درجهت احقاق حق خود ما نیز به خوردن حق دیگران روی می آوریم !؟؟؟

خسته می شم گاهی این روزها از دست خودم و بقیه ... از بس که نامهربان شدیم با هم ...  مثلا سال نو داره شروع می شه ... اونقدر که به همه چی توجه داریم از خونه تکونی و برنامه ریزی مسافرت و آجیل و میوه و شیرینی و لباس و کیف و کفش نو و آرایشگاه و غیره و ذالک ،  یه کوچولو به خود خودمون و سایرین توجه نداریم ...

چند نفر رو تا حالا از دست خودمون عصبانی کردیم و یا رنجوندیم ... چند بار حق دیگران رو به طرق مختلف ضایع کردیم ... چند بار از کنار نیاز و کمک دیگران بی توجه گذشتیم ... چندبار حالا به هر دلیلی ، از کوره درفتیم و صدامون رو بردیم بالا ....

 

خلاصه که غنیمت این روزها ، مشتی اعصاب آرامه که تو دکان هر عطاری هم یافت نمی شه متاسفانه ... مواظب خودمون و اطرافیانمون باشیم ... حیفه

 

یه دونه "توکل به خدا"

امروز از اون روزها است ... روزهایی که احساسم یه جاست و فکرم یه جای دیگه ... ذهنم یه چیز می گه و روحم یه چیز دیگه  ... از اون زمانهایی که کلی حرف واسه گفتن دارم و هیچ کدومش به زبان نمی آد ... از اون روزهایی که همه چی در درونم به هم می ریزه ... هیچ چی سر جاش نیست انگار ... انگار همه چیز دست به اعتصاب زده باشه در درونم... آشوب و بلوایی به پاست ...

دقیقا نمی دونم چی عاملشه ... به نظر می رسه هیچ چیز خاصی نیست ... یعنی هر چی فکر می کنم چیزی به نظرم نمی آد که باعث ناراحتیم شده باشه ... ولی خوب بدون دلیل هم نمی شه ... انگار که یه سری موارد ریز کنار هم اومده باشن و تو دقیقا ندونی کدومشون عامل اصلی نگرانیته ... و خیلی باید زبل باشی تا بفهمی در واقع هیچ کدومشون به تنهایی عامل اصلی آشوب تو نیستند بلکه همشون با هم دیگه علت اصلی ناراحتی تو هستند !

 

و همین می شه که دچار سرگردانی می شم ... چون عوامل زیاد می شه ذهنم نمی تونه روی همشون تمرکز کنه ... هی از این شاخه به اون شاخه و درنهایت بعد از مدتی گیج می شم ... از طرفی هم نمی تونم بی خیال باشم ... و خوب خیلی طبیعیه که توی این شرایط همه چی با هم دیگه قاطی بشه یهو ... هم ذهنم ، هم روحم به شدت درگیر بشن ... یه لحظه آرامش نداشته باشن انگار ... از طرفی چون این همه کلنجار رفتن با مسائل نتیجه ای رو در بر نداره ، بعد از مدتی احساس خستگی و درماندگی مفرط می کنم طوری که دلم می خواد فقط یه جا تنها بشینم و به هیچ چی فکر نکنم ...

 مثل همین الان ...

 

 راه حل ۱ : توی همچین شرایطی بهترین راه اینه که بخوابید و البته یادتون باشه قبل از خواب به هیچ وجه آب ننوشید حتی نصف لیوان یا کمتر از آن ... چون آب خوردن همانا و بیدار شدن وسط خواب برای رفع حاجت باز هم همانا و حالا نخوابیدن پس از آن و هی غلط زدن توی رختخواب هم همانا و دیگه سردرد و خستگی و عصبانیت در یه صبح قشنگ آخر هفته ...

 همان !  

 

راه حل ۲ : هرگز ، هرگز ، هرگز ، فرار نکنیم ...فرار ، رهایی نیست ؛ یه دور زدن بزدلانه است ... هیچ مشکلی رو حل نشده نباید باقی گذاشت ... چه بسا سبب ایجاد بحرانهای دیگه بشه ... هر چیزی یه راه حل داره ... کافیه یه دونه "توکل به خدا" داشته باشی !

 

خوشبختی ... شاید همین نزدیکی

آدمهای دور و برم رو که نگاه می کنم هر کدوم یه غصه دارن ... آدمهای شاد و آروم خیلی کمند ... اگه کسی واقعا هم مشکلی نداشته باشه ، برای خودش مشکل می تراشه انگار ... منظورم دغدغه های بزرگ بشری نیست ، منظورم همین مشکلات کوچک و بزرگیه که توی زندگی خودمون و دور و برهامون هست

 

هدفم این نیست که در مورد معضلات اجتماع امروز و گرفتاریهای انسان این دوره نطق کنم ..... فقط می خوام از احساس پریشان حرف بزنم و روان افسرده .... نگاه مایوس و چهره رنگ پریده .... اعصاب خراب و اخلاق ناهنجار

 

-          " به خدا دلم می خواد وقتی از خیابون رد می شم ، یکی از همون ماشینهایی که با سرعت دارن رد می شن بیان و به من بزنن ، بلکه راحت شم"

-          " اصلا از زندگیم لذت نمی برم ... خیلی خستم ، دیگه دلم نمی خواد درس بخونم و بیام سرکار "

-          " مرده شور این زندگی رو ببرن که نه تو خونه آرامش داری نه سر کار ... "

-          " ای خداااا.... کاش منو می بردی و خلاصم می کردی ... به خودت قسم اگه این بچه نبود تا حالا صدباره دعا می کردم که منو ورداری "

-     " نمی دونم قسط این ماه خونه ای که خریدم رو از کجا بیارم بدم ، آخه مستاجرم یه پیرزنه است که دلم نمی آد اجاره شو زیاد کنم ، اون یارو هم که رفتم براش فلان کارو کردم هنوز پولمو نداده ، تازه تولد خانمم هست نمی دونم با کدوم پول براش کادو بخرم .... "

-     " پدر پیرمو فرستادم که بره کارای انتقالی خانومم رو انجام بده ... نمی دونم چرا رحم و انصاف ندارن اینا ... به خدا اگه می دونستم اونجا کار پیدا می کنم از اینجا می رفتم ...راستی یه آشنا فلان جا نداری کار خانومم رو درست کنه ؟! "

-     " شوهرم سر کار بمون نیست ، خیلی تنبل و پرمدعاست ، خونوادش خیلی اذیتمون می کنن ،... خودم خواستم ، عاشقش شدم .... خیلی دوستم داره ... فقط من براش موندم "

-     "بفرما اینم چایی شما ...راستی خانم جایی می شناسی کامپیوتر قسطی بدن ؟ ... این بچم چند وقته گیر داده منم کامپیوتر می خوام ، هر چی بهش می گم بابا به خدا ندارم ، می گه همه دوستام دارن ... حالا گفتم منم براش یه دونه از همین ارزونا بخرم ... هست ؟ "

 

اینها همه نمونه های عینی توی شرکت شصت هفتاد نفری ماست ، از آدمهایی که می شناسم و باهاشون مراوده دارم... نمونه کوچکی از یک اجتماع بزرگ ... به نظر می رسه بعضی از این مشکلها خیلی پیش پا افتاده باشن ... اما گاهی واقعا ما را از پا می اندازن ...

نمی خوام بگم نمی فهمم ؛ زنی که از یه شوهر معتاد طلاق گرفته و با یه بچه مجبوره خونه پدرش زندگی کنه ، چی می کشه و چه مشکلاتی داره ! ... نمی خوام بگم نمی فهمم ، زنی که کورکورانه با یه پسر بیکار و معتاد ازدواج کرده و حالا داره به تنهایی بار زندگی به دوش می کشه چه سختی هایی رو باید متحمل می شه و یا احساس درماندگی مردی که هر کاری می کنه نمی تونه از شرمندگی زن و بچه اش در بیاد ...

اما خوب اگه زندگی بدون دغدغه و مشکل باشه که دیگه راحتی و آسایش مفهومی نداره ... این یه حقیقت ساده و تکراریه که خیلی ها می گن و شاید بواسطه تکراری بودنش ارزشش رو از دست داده ... اما واقعیت درست منطبق بر همین حقیقته ... مهم اینه که بتونی در کنار سختی ها آروم باشی و با توکل به خدا گام برداری ... زندگی یه تلاشه برای بهتر شدن و این تلاش عین خوشبختیه ...

می گن زندگی رو هر طور بگیری همونطور بهت می گذره ... من واقعا به حقیقت این جمله پی بردم ... همه می خوان خوشبخت باشن و برای این شاید همه عمر در تلاش باشند ... اما ...

خوشبختی یه نقطه - که تعریف خاصی داشته باشه - نیست که باید تلاش کنی تا بهش برسی ...خوشبختی روی کره ماه هم نیست یا روی قله قاف ... خوشبختی همین جاست ... یه کم اونور تر ... یا همین طرف ... پشت سرمون ...یا جلوی رو ... پیش پامون ... یا توی دستهامون .. و شاید توی خودمون ... خوشبختی همین لحظه هایی است که توش حق نفس کشیدن داریم ... خوشبختی شاید عشق به آدمهایی باشه که دوستشون داریم ... و یا داشتن کسانی است که دوستمون دارن ... خوشبختی شاید اینه که یادمون نره در کنارمون آدمهایی زندگی می کنن که ممکنه به کمک ما نیاز داشته باشن .... خوشبختی داشتن یه قلپ پاک و مهربونه که با دیدن ناراحتی بقیه ناراحت می شه و سعی می کنه کاری براشون انجام بده خوشبختی شاید در معنای کامل و متعالیش داشتن خدایی باشه که همه جوره حواسش به ما هست و هوامونو داره ....

 

خدایا شکرت

تنها

امروز از صبح عصبانی بودم ... نمی دونم بعضی روزها چم می شه ... قاطی می کنم ، اونقدر که از ریختن یه کوچولو چای روی لباسم گریه ام می گیره ...

هنوز نمی دونم اینجا کجاست ؟ ... جایی برای خالی شدن یا ارضای حس نوشتن ؟... برای سرپوش گذاشتن روی احساس مسئولیت در قبال دیگران یا ابراز دلتنگی ها و دغدغه های کوچک شخصی ؟... برای تبادل افکار با دیگران یا غریبه ماندن و مزه مزه کردن طعم مجازی تنهایی  ؟ ... شاید هم همه اینها ؟! ... و یا حتی هیچ کدام ؟!

فعلا که تنهام ... تنهای تنها .... حتی هنوز به همسر هم نگفته ام ... اصلا نمی دانم باید گفت یا نگفت ... ولی فعلا تمایلی برای ابراز وجود ندارم ؛ نه در دنیای مجازی ، نه در دنیای واقعی . به نظر خیلی مسخره می آد چون بالاخره اصل مسلم وبلاگ راه انداختن اینه که دیگران هم نوشته هات رو بخونن وگرنه همون دفتر خاطرات هم کفایت می کرد . بگذریم از اینکه گاهی یه حس مسئولیت مسخره ای قلقلکم می ده که : باید بنویسم ، تا اونجا که فهم و شعورم قد می ده باید برای خودم و دیگران بنویسم . ... اما همیشه نمی تونم ... نوشته هام همیشه حرفی برای گفتن ندارند ...برای همین می گم مسخره ... مهم نیست اما ... تا هر جا که بتونم سعی می کنم خوب بنویسم اما ممکنه یه روزهایی هم مثل امروز نوشته هام بدرد نخور وشخصی باشه ... به هر صورت فعلا که ما روی این موجهای سینوسی سواریم.

 شما خود به بزرگواری خود ببخشایید

 

با ربط : اینکه می گم نمی دونم باید به همسر آقا گفت یا نه ، دلیلش اینه که اولین روزی که وبلاگ رو راه انداختم همش فکر می کردم بگم یا نگم ؟ ... یه جور حس پنهان کردن چیزی رو داشتم که نباید ... خلاصه اینکه نگفتم و همون شب خواب دیدم که همسر آقا دور از چشمان  ما در خفا یک وبلاگ راه انداخته اند و به ما نگفته اند ، آنقدر ناراحت شدیم و غصه خوردیم که نگو . ولی خوب فردای آن روز ما باز هم نگفتیم. 

 اصلا نمی دونم باید چکار کرد . ولی خوب بالاخره می گم . فقط دلم می خواد چند روزی تنها باشم ... همین ! 

زیرآب زدن ... به همین سادگی ، به همین خوشمزه گی

واقعا تعجب می کنم !  بعضی ها خیلی راحت و بی خود می تونن به دیگران آسیب برسونن !!!  به گونه ای که می تونی یقین پیدا می کنی که جایگاه ارزش و ضد ارزش در ذهن این آدمها کاملا برعکسه ! یعنی به همون میزان که یه انسان معمولی از انجام یک عمل نیک لذت روحانی می بره ، این آدمها از انجام یک عمل بد و ناپسند اون لذت رو می برن ! در غیر اینصورت جدا برای من قابل درک نیست که بغضی ها چطور راحت با زندگی دیگران بازی می کنن !  اونهم بدون هیچ دلیلی !

از این نوع آدمها نمونه اش زیاد نیست خوشبختانه ( البته منظورم از این نوع شدیدش هست ؛ وگرنه زیرآب زنی در حد معمولش کم و بیش در شرکتها وجود داره ، متاسفانه ) اما همون تعداد هم می تونن خیلی ها رو از کار بیکار کنن . جالب اینجاست که رفتار ظاهری این آدمها و نحوه گفتارشون هم تا حد زیادی نشون دهنده اون خصلت لاقیدی و به قول معروف زیرآب زنی شون هست .

آدمهایی که دیگران و زندگیشون براشون هیچ اهمیتی نداره ... آدمهایی که به راحتی نوشیدن آب با کوچکترین بهانه بدست آمده غیر منطقی از کسی زیرآبشو می زنن . گاهی وقتها به شدت دلم می خواد که این آدمها رو از لحاظ روانشناسی مورد کنکاش قرار بدم .  تا شاید مشخص بشه سرمنشا این صفتهای بد غیرانسانی و غیرحیوانی حتی ! چیه آخه ...

خدا را شکر و سپاس که روزی رسان فقط خودشه و بس ! ... و این آدمها با این کار فقط در روزی و رحمت رو به روی خودشون می بندن . اما امان از آن روز و روزگاری که یکی از این آدمها بر مسند ریاستی بنشیند .... آنوقت باز هم فقط خود خداست که باید بدادمان برسد .

بسم الله الرحمن الرحیم

هر چه گشتم ، زیباتر از این نیافتم برای آغاز : بنام خدای بخشاینده مهربان !

 

من این سخن را خیلی دوست دارم از حضرت علی (ع ) :

بگذارید و بگذرید

ببینید و دل مبندید

چشم بیاندازید و دل مبازید

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت