ای ، یه کم همچین بگی نگی دلم گرفته ... شروعش از دیروز بعد از ظهر بود ...

یادش به خیر قدیما هر وقت دلتنگ می شدم ( که عموما زیاد پیش می اومد ) بعد از کار با لیلا می رفتیم یه جا می نشستیم و حرف می زدیم ... گاهی حتی لیلا تا نزدیکیهای خونه مون هم می اومد ... تابستون که می شد بهتر بود ... چون به جای کافی شاپ و رستوران می تونستیم بریم توی پارک بشینیم ... نزدیک خونه بابا پارک و فضای سبز زیاد بود ... بهار و تابستون بعد از ظهرهاش پر از آدم می شد ... به خصوص بچه ها و پیرها ... گاهی اونقدر مجذوب دیگران می شدیم که حتی حرف زدن هم یادمون می رفت ... بعضی وقتها که لیلا همراهم نبود هم خودم تنهایی می رفتم ... یه کتاب بر می داشتم و می نشستم به خوندن ... همیشه دیر می رفتم خونه ... تقریبا شب می رسیدم ! ... حوصله خونه رو نداشتم واقعا ... پنج شنبه ها از همه بدتر بود ... تعطیلات رو اصلا دوست نداشتم ... با اون محیط کسالت بار خونه ...

دلتنگی ها گاهی شیرین هستن و گاهی تلخ ... مثلا وقتی یاد خاطرات خوش گذشته می افتی دلتنگی ها شیرین اند اما وقتی بدون دلیل مشخص دلتنگ می شی تلخ می شن ...
مال من فعلا از نوع دومیه ... وقتی تلخ می شه هم دیگه هیچ چی بهم نمی چسبه ... نه دوست دارم برم بیرون نه دوست دارم خونه بمونم نه می خوام کسی رو ببینم و خلاصه که هیچ کاری دوست ندارم انجام بدم ، چون هیچ کاری راضی ام نمی کنه ... به اصطلاح می گن یارو دچار یاس فلسفی شده ! ( حالا نه به اون شدت دیگه ) ... مثلا الان هر چی فکر میکنم که چی می تونه حالم رو سرجاش بیاره چیزی به ذهنم نمی رسه ... خیلی وقته دچار همچین حالتهایی نشدم ... شاید حدود یک سال یا بیشتر ... باورکنید جدی میگم ... اصلا یادم نمی آد آخرین بار که دچار همچین دلگرفته گی شدم کی بود ! ... به نظرم عجیبه ...

وقتی اینجوری می شم می تونم از هر کاه غمی کوه بسازم ... می تونم به تمام اتفاقات بد دامن بزنم و یا اصلا خودم منجر به وقوعشون بشم و یا بدتر از اون اتفاقت خوب رو هم به اتفاقات بد تبدیل کنم ... می تونم نصفه پر لیوان رو نبینم و اون نصفه خالی رو اندازه یه پارچ ببینم ... می تونم همه چیزهای قشنگ رو نبینم و اگه همه دنیا قشنگ باشه فکر کنم که حتما کور شدم ! ... می تونم ... ای بابا با این اوصاف که من الان نزدیک به خودکشی باید باشم !   

یه سری چیزای دیگه هم می خواستم بنویسم که دیدم همه اش رو اعصاب خودمه ولش کردم ...