خواب عجیب !
خواب عجیبی بود ! ... خوابی که دیروز بعد از سحر دیدم ...
اون موقع که از خواب بیدار شدم تقریبا همه جزییاتش یادم بود ، اما الان فقط کلیاتش توی ذهنمه ... حیف شد ! ... چون جالب بود
موضوع این بود که من مرده بودم ... یه روح بودم بین آدمهای زنده ! ... انگار اولش خودم متوجه نبودم اما بعد که متوجه شدم باورم نمی شد ... بعضی ها منو می دیدند ، شاید هم همه ... آدمهای زیادی بودند ... دلیل بودنشون رو نمی دونم ... یه جورایی انگار می خواستن با من حرف بزنن ! ...
هر چه بیشتر به عمق ماجرا پی می بردم ، بیشتر مستاصل می شدم ... تصور اینکه مُردم ! ... خیلی غافلگیرکننده بود ... نمی دونستم چطور این اتفاق افتاده ... به هیچ وجه آمادگیش رو نداشتم ... اون همه کار ناتمام که باید انجام می دادم ... اون همه رویا و آرزو که می خواستم بهشون برسم ... چطور شده بود ؟ ...
آدمها می خواستن با من حرف بزنن و من می خواستم که التماس کنم ... به کی ؟ ... یادم نیست ... می خواستم گریه کنم می خواستم ازشون بپرسم آیا راهی هست که برگردم به زندگی ؟ ... درمانده شده بودم ... دلم نمی خواست بمیرم ! ... خیلی سخت بود اینکه بفهمی دیگه راهی نیست برای بازگشت ... و اینکه خیلی کارها رو باید در طول حیاتت انجام می دادی که کوتاهی کرده بودی ...
یادم نیست چطور از خواب پریدم یا شاید خوابم عوض شد ، در هر صورت بالاخره متوجه شدم که زنده ام و این خیلی خوشحال کننده بود !
این روزهای ماه رمضان خیلی سرم شلوغه ... برخلاف تصورم که فکر می کردم امسال روزه گرفتن برام خیلی سخت خواهد شد ، تا حالا که خدا رو شکر خوب بوده ... امسال ماه رمضان واقعا حس خوبی دارم ... توی خونه خودم بساط سحر و افطاری می چینم و همه چیز به سلیقه و میل خودم که این برام خیلی مهم و لذت بخشه ... دیگه از اون استرس های هر ساله خبری نیست ... خیلی اذیت می شدم ...
همه چیز قشنگه ... برای لحظه افطار لحظه شماری می کنم ! ... حتی بیدار شدنهای شبانه برای سحر هم دیگه اذیتم نمی کنه و خیلی راحت بیدار می شم ، غذا رو گرم می کنم ، همسری رو بیدار می کنم ، سحری می خوریم ، نماز می خونیم و دوباره می خوابیم ! .... اگر چه هر سال شاید مسئولیتم کمتر بود اما سحر بیدار شدن واقعا برام سخت بود !
طی هفته بعد دو جا دعوتیم و آخر هفته هم که خودم مهمونی دارم ... امشب هم همه فامیل خونه مادر همسر افطاری دعوتیم ...
از کم شدن ساعات کاری در این شرکت هیچ خبری نیست ... دو سه روز اول من ساعت 2 یا 2:30 می رفتم اما بعد مجبور شدم به موندن ... حتی دیگه مدیرها هم از دست مدیرعامل خسته شدن ... این آدم انگار متوجه هیچ چی نمی شه ! ... درک و عاطفه ؟! ... رحم و انسانیت ؟! ... تمام پرسنل سازمان هر کدوم به نوعی باید بمونن ... باور نمی کنید اگه بگم هفته پیش ، دو سه روز تا ساعت 11 شب با مدیرانش جلسه داشت ... از صبح تا شب ... دیگه شورش رو در آورده ... همه صداشون در اومده ... نمی دونم این مدیرهای بی عرضه چرا اعتراض نمی کنن ؟! ...
وای حالا کاش این جلسه ها دردی دوا می کرد ... باور کردنش خیلی سخته و خیلی خیلی تاسف انگیز ... باید باشید تا ببینید چطور بودجه های میلیاردی رو بدون توجیه اقتصادی صرف پروژه های بلند مدت بی نتیجه می کنن ...
خیلی هاشون هم که از داشتن ذره ای شعور و سواد محرومند ... اینها همه رو از صحبت کردنهای تک تکشون توی جلسات متوجه می شید ... هیچ چی بلد نیستن ... نه حتی دفاع کردن و یا بازخواست کردن با منطقی متوسط ... اصلا انگار مثل یه مهد کودک می مونه که یه مشت بچه ریختن توش و مدام می زنن تو سر و کله هم ... خلاصه که گاهی بودن توی این جلسات خیلی مفرحه ! ... اینو جدی عرض می کنم ... کلی هم اسباب خنده و شادی می شه ! جالبه که هر چی دایره این جلسات بزرگتر می شه و سمتهایی که توش شرکت می کنن بالاتر می ره ، اهمیت و فایدش کمتر می شه و برعکس ! ...
خیلی خوبه که موقع سحر و افطار یادمون به بقیه باشه و اونها رو دعا کنیم ! ... منم برای شما دعا می کنم ، کاش شما هم منو یادتون نره ... امیدوارم این ماه رمضان ماه پر برکتی باشه برای همه و این خیر و برکت همینطور مستدام باشه ...