نسخه یک اهداف یکساله
هر چی به این مغز فشار میارم که چیزی بتونم بنویسم نمی شه ... اصلا انگار همه چیز توی مغزم نشست کرده و هر چی همش می زنم باز هم مطلبی پیدا نمی شه واسه نوشتن ...
این روزها مشغول کارهای آخر سال هستم ... همون خونه تکونی ... حقیقتش رو بخواید ذوقی برای اومدن سال نو ندارم ... بیشتر ذوقم مال تموم کردن کارهای اینور ساله ... دلیلش هم کم و بیش مشخصه ... اون زمانها که مجرد بودم برنامه عیدمون مشخص و معلوم بود ... همگی با هم 14 روز رو می رفتیم اهواز ... برنامه دلخواه همه بود ...
اما حالا ... حالا عیدمون نصف می شه ... نصف مال همسر و خانوادش و نصف مال من و بستگانم ... یه برنامه فشرده که که تازه وسطش هم باید بیایم سرکار ... رسما از بقیه مواقع سال بیشتر خستگی داره برامون ...
یه جور حس ناراحتی دارم ... از بابت نیمه تمام موندن درسمون ... خوب شروع کردیم و خوب داشتیم پیش می رفتیم تا اینکه قضیه ماشین پیش اومد ... اگر چه حالا هم نصفه نیمه پیش می ریم ، اما انگار انگیزه ام کمتر شده و کتابخونه رفتن هم سخت تر ...
با این حال دیشب که رفته بودیم کتابخونه ناخودآگاه اسم دانشگاههای دلخواه یکی یکی رژه رفت جلوی چشمم : شریف ، امیرکبیر ، تهران ، بهشتی و ... و ذوق درس خوندن دوباره کمی سو سو زد توی دلم ... امیدوارم بتونم ادامه بدم ... عجب بساطی شد این درس خوندن ما هم ...
اما اون یکی کارم رو (همون رازه ) خوب پیش رفتم و هنوز خدا رو شکر دارم ادامه می دم ... پیشرفت خوبی داشتم ... ذوق می کنم وقتی خودمو با روزهای اول مقایسه می کنم و شاد می شم وقتی می بینم چیزهایی که روز اول حسرتشون رو داشتم حالا به راحتی می تونم انجامشون بدم ... هنوز حسم این اجازه رو بهم نمی ده که اینجا ازش اسمی ببرم فقط اینو بگم یکی از علایق زندگی منه ...
امسال یه دوره ای از بابت کارم خیلی اذیت شدم ... بعد سعی کردم خودمو وفق بدم ... حداقل تا زمانی که تصمیم قطعی نگرفتم ... اونچه که مسلمه من اینجا موندنی نیستم ...حالا یا شرایط یا ترس یا هر دو باعث شده که من اینجا بمونم ... اما هیچ وقت آرزوی رسمی شدن در یه جای دولتی رو ندارم ... البته دلم می خواست برای تجربه هم که شده همچین جایی کار کنم ... به خصوی یه جای بزرگ و شلوغ ... اما چون هوسه همین یکیش بسه ... شاید توی این دوره اینکه آدم دلش بخواد مطابق علایقش زندگی کنه حرف نسنجیده و نادرستی به نظر بیاد ... اما تجربه 26 سال زندگی بهم می گه که هر اونچه که عمیقا خواستم و غیر از اون در تصورم نمی گنجیده بهش رسیدم ... حتی جایگاهی که الان توش ایستادم هم مطابق تصورات قدیم منه ... زندگی چون به طور پیوسته در جریانه آدم فرصت نمی کنه بهش فکر کنه ... اما وقتی خوب فکر کنیم و بهش برش بدیم و به قولی تیکه تیکه اش کنیم می بینیم که چقدر تغییر داشته ... حتی ممکنه تعجب هم بکنیم که چطور شد به اینجا رسیدم ...
دلم میخواد درسمو ادامه بدم و در نهایت اگه قراره کاری داشته باشم تدریس باشه ... فکر می کنم خیلی ایده آل و مطلوبه ... و نوشتن آرزوی همیشگی ام بوده و خوندن و ...
جالبه که بدونید حتی همون راز هم از آرزوهای بچگی ام بوده که فکر نمی کردم شرایط یه روزی بهم این اجازه رو بده که بهش بپردازم... فقط به شدت بهش علاقه داشتم ... حتی خیلی دنبالش ندویدم تا بهش برسم ... هنوز نمی دونم چی شد ... خیلی اتفاقی بود ... سعی می کنم تحلیلش نکنم !
در حال حاضر برنامه سال آینده ام رو اینطوری می بینم : درس خوندن ، ادامه همون راز ، کتاب خوندن به صورت منظم تر ، فیلم خوب دیدن ( البته جمیعا اگه خدا بخواد )... دیگه چیزی به ذهنم نمی آد! ...
پی نوشت : احتمالا ابتدای سال آینده نسخه کاملتری از اهداف یک ساله رو ارائه خواهم کرد .