آدمهای موفق

به نظر می رسه تعداد آدمهای موفق یا بهتره بگم خیلی موفق ، خیلی کمه !

آدمهای موفق از نظر من یعنی کسانی که برای رسیدن به خواسته ها و اهدافشون تلاش می کنند و کارهایی که به نظرشون درسته انجام می دن حتی اگه از نظر ۹۰ درصد سایر آدمها اشتباه محض باشه .

اونها خوب فکر می کنن و تصمیم می گیرن و وقتی تصمیمی گرفتن تا آخر پاش می ایستن .

آدمهای موفق به حرف دیگران گوش می کنن و روی اونها فکر می کنن اما نه به این معنی که مطابق اونها عمل کنن .

آدمهای موفق یعنی کسانی که درصد ریسک پذیریشون در برابر اون ۹۰درصد سایرین خیلی بالاتره !

آدمهای موفق حتی اگه شکست هم بخورن ، احساس پشیمونی ندارن چون در واقع شکست برای اونها به اون مفهومی که برای ۹۰ درصد سایرینه وجود نداره .

در نهایت آدمهای موفق افرادی هستن که احساس رضایت دارن از زندگیشون .

از تمام حرفهای بالا می شه نتیجه گرفت که تعداد آدمهای موفق خیلی کمه شاید کمتر از ۱۰ درصد !

و من کاملا به خودم اطمینان می دم که مطلقا جزو ۹۰ درصد بقیه هستم ! پس بیخودی انرژی هدر ندم !

 

حرفهای سخت


قول دادم به خودم صبح اولین کاری که می کنم این باشه که بنویسم ...
چند وقتیه همسر گرامی شدید پیله کرده برای اقدام به مهاجرت ... منم شدید سعی در پیچوندن و منحرف کردن بحث داشتم تا دیشب !

اولین باری که خیلی جدی به زندگی در خارج از کشور فکر کردم وقتی بود که خواستگاری داشتم ساکن آمریکا ... اون موقع دانشجو بودم و حدود 21، 22 سال داشتم . ازم خواستن فکر کنم که می تونم اونجا زندگی کنم یا نه . با این احتساب که احتمالا سالی یکبار بتونم بیام ایران . تا اون موقع خیلی رویایی به زندگی در خارج از ایران فکر کرده بودم . اونم به صورت مجردی . اما با مطرح شدن خواستگاری افکارم خیلی جدی روی این موضوع متمرکز شد . شب اول اینطور  تصور کردم که مثلا من باید تا چند روز دیگه از ایران برم و موندنم موقتیه و برای یه مسافرت کوتاه مدت اومدم ایران ( از قضا تعطیلات نوروز بود و من اهواز بودم ) باور نمی کنید چقدر اون شب حالم بد شد . فکر کردم من تحمل ندارم ! اما خوب شب اول بود . چند روزی با این فکر سر کردم و کم کم به این نتیجه رسیدم که اگه بتونم هم خیلی برام سخته . من یه بار تجربه جدایی و دل کندن از محل زندگیم رو داشتم ( وقتی از اهواز اومدم تهران ) . خیلی سخت بود . بهتره بگم وحشتناک بود . تا یک سال وضعیت روحی مساعدی نداشتم ( آخه تمام وابستگیهای عاطفی من در اهواز بودند ) . خلاصه که اون بار به خیر گذشت و ما از رفتن به ایا*لات متح*ده معاف شدیم و به قولی یه بار جستی ملخک !

بعد از اون جریان دیگه کاملا برام روشن شده بود که من نمی تونم خارج از ایران زندگی کنم . هر بار هم جایی مطرح می شد دلیل خاصی جز اینکه جدایی برام سخته نداشتم . اونقدر تصور بدی از این موضوع دارم که این چند وقت اخیر که دوستان و آشنایان کم و بیش رفتن دلم به شدت می گیره . نه به خاطر خودم و دلتنگی دوری از اونها ( که البته اون هم هست ) بلکه به این خاطر که اون طفلی ها این درد دوری و جدایی رو چطور متحمل می شن و حالا چقدر عذاب خواهند کشید و این حرفها !

زمانی که همسر گرامی اومده بود خواستگاری باهاش مطرح کردم و اون گفت من دوست دارم برم اما اونقدر شدید نیست که بخوام با شما مخالفت کنم.

از وقتی ازدواج کردیم هم هر بار همسر جسته و گریخته موضوع رو مطرح می کرد من خیلی محکم پاسخ منفی میدادم . تا این چند وقت اخیر که همسر جان شدیدا پیگیر این موضوع شده و خیلی زیاد پیله کرده به من که لااقل دلایلت رو بگو . دیگه دیشب بحث جدی شد و من گفتم نمی تونم ! هر چی هم فکر می کنم چی باید در جواب بگم نمی دونم . اصلا واقعا نمی دونم . چی دارم بگم جز اینکه من دوست دارم توی کشور خودم زندگی کنم . نه اینکه حالا فکر کنید آرمانهای والایی دارم که باید اینجا به انجام برسونم ! نه ! اما اینجا توی وطن خودم احساس راحتی و خوشبختی می کنم . من تصور خیلی زیادی از زندگی در خارج از ایران ندارم . فقط می تونم حس کنم که جدایی از  تمام کسانی که بعضی هاشون رو حتی سالی یکبار هم نمی بینم
برام سخته . می دونم اصلا منطقی فکر نمی کنم . خصوصا به قول بعضیها با این شرایط اخیر بوجود اومده در کشورمون . اما چه کنم که هیچ تمایلی به رفتن ندارم . لااقل الان ندارم . از فردا و پس فردام خبر ندارم . شاید نظرم تغییر کرد . اما الان همینجا خوشبختم . همین جا راضی ام . دلم بودن در کنار همین آدمها رو می خواد . و دلیل دیگه ای ندارم . شاید اینها هم اصلا دلیل نباشن . شاید اینها همه اش احساس باشن . اما چه کنم که من اینها رو میخوام . چه کنم که علایقم فعلا اینطوریه . چه کنم دلم راضی به رفتن نمی شه و دلم از تصور جدایی و دوری از دلتنگی می ترکه !

چقدر حرف زدم . تازه احساس می کنم نتونستم اون چیزی رو که می خوام بگم . نمی دونم کسی فهمید من چی می گم یا نه ! چقدر سخته منظورمو برسونم !

به پیشنهاد گل آبی : از هر دری سخنی !


اول صبحی یکی از همکارها اومده می گه : خانم فلانی مانیتور من همینجوری داره می لرزه ! می گم : یعنی صفحه اش می لرزه ؟ می گه : نه خود مانیتور داره می لرزه !
من هم بلند شدم رفتم اونجا می بینم انگار زیر مانیتور یه لرزونک گذاشته باشن داره می لرزه ! مانیتور رو برداشتم گذاشتم روی یه میز دیگه دیدم بازم داره می لرزه .  اومدم از این همکار خودم می پرسم ببینم آقای فلانی امکان داره مانیتور فن داشته باشه ؟ ( چرا می خندید خب شک کردم دیگه ) با خنده می گه نه . بهش جریانو می گم . می خنده می گه من همچین چیزی ندیدم تا حالا ! دوباره به اتفاق بلند شدیم رفتیم اونجا . دردسرتون ندم . پس از بررسی ها فراوان کاشف به عمل اومد که زمین زیر پامون داره می لرزه . و به تبعش میز و مانیتور و دیگر ملزومات روی میزهای اون اتاق و اتاقهای بغلی . البته نترسید منظورم زمین لرزه نیست . این لرزشهای می گن از موتور خونه است. خلاصه که اگه یه دفعه دیدید این مریم بی نوا مفقود شد و اثری ازش نیست بدونید که در یکی از همین روزها زمین زیر پاش خالی شده و منتقل شده به زیر زمین .


بریم سراغ حال و احوالات خودمون . اول ازهمه در جواب بعضی دوستان بگم که من همینجام ( فعلا روی زمینم تا بعد خدا چی بخواد ) خوبم و سلامت خدا رو شکر و اگه تشنگی  کاری به کارم نداشته باشه منم کاری به کار گرسنگی اصلا ندارم ! ( گاهی مجبور به خاطر فکر نکردن به تشنگی به فکر کردن به گرسنگی پناه ببرم ، البته هم که هیچ نتیجه نمی گیرم ) اما جدا انگار معده ام با غذا قهر کرده و اگه سحرها خودم چند لقمه رو با زور به خوردش ندم خودش هیچی میل نمی کنه !


باور کنید هیچ چیز به خصوصی ندارم تعریف کنم و فقط برای خالی نبودن عریضه آپ کردم . اما انصافا گذشته از صبحهای کسل کننده و ظهرهای کلافه کننده و بعد از ظهرهای خواب آلود و بی رمق ، شبهای خوبی رو می گذرونم و دوستشون دارم . آروم و دلنشین .


راستی تا حالا دقت کردید وقتی تلوزیون خاموش باشه چه سکوتی خونه رو میگیره . وای خیلی عالیه . آخه خونه بابا اینها که بودم همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم . اونجا همیشه تلوزیون روشن بود با صدای بلند و چون صدای تلوزیون بلند بود و صدای ماها به گوش هم نمی رسید همه با صدای بلند صحبت می کردن . کلا آلودگی صوتی در خونه پدری من بیداد می کرد . و هر کس برای اولین بار بیاد خونه ما اولین چیزی که متوجه می شه همین موضوعه .


اینو که گفتم یادم افتاد به شبهای خارگ . هیچ کجا رو مثل اونجا ندیدم . وقتی شب می شد و همه می خوابیدن (معمولا هم همه زود می خوابیدن ) چنان سکوتی همه جا رو در بر می گرفت که با تمام وجود می بلعیدمش . تمام وجود آدم انگار به سکون و آرامش می رسه . فکر کنید با تمام خستگی های ناشی از کار اقماری ،  گاهی وقتها فقط به خاطر همین موضوع بیدار می موندم تا همه بخوابن و من بتونم دقایقی از سکوت مطلق اونجا بهره مند شم . یه سری نوشته هایی هم دارم از اون لحظات که اگه الان همراهم بود ضمیمه می کردم . حالا شاید بعد گذاشتم .


توجه کردید که چقدر از این شاخه به اون شاخه پریدم ؟ اینم نتیجه نداشتن موضوع برای صحبته . حالا هم باید برم دیگه . با اجازه فعلا .