اول صبحی یکی از همکارها اومده می گه : خانم فلانی مانیتور من همینجوری داره می لرزه ! می گم : یعنی صفحه اش می لرزه ؟ می گه : نه خود مانیتور داره می لرزه !
من هم بلند شدم رفتم اونجا می بینم انگار زیر مانیتور یه لرزونک گذاشته باشن داره می لرزه ! مانیتور رو برداشتم گذاشتم روی یه میز دیگه دیدم بازم داره می لرزه . اومدم از این همکار خودم می پرسم ببینم آقای فلانی امکان داره مانیتور فن داشته باشه ؟ ( چرا می خندید خب شک کردم دیگه ) با خنده می گه نه . بهش جریانو می گم . می خنده می گه من همچین چیزی ندیدم تا حالا ! دوباره به اتفاق بلند شدیم رفتیم اونجا . دردسرتون ندم . پس از بررسی ها فراوان کاشف به عمل اومد که زمین زیر پامون داره می لرزه . و به تبعش میز و مانیتور و دیگر ملزومات روی میزهای اون اتاق و اتاقهای بغلی . البته نترسید منظورم زمین لرزه نیست . این لرزشهای می گن از موتور خونه است. خلاصه که اگه یه دفعه دیدید این مریم بی نوا مفقود شد و اثری ازش نیست بدونید که در یکی از همین روزها زمین زیر پاش خالی شده و منتقل شده به زیر زمین .
بریم سراغ حال و احوالات خودمون . اول ازهمه در جواب بعضی دوستان بگم که من همینجام ( فعلا روی زمینم تا بعد خدا چی بخواد ) خوبم و سلامت خدا رو شکر و اگه تشنگی کاری به کارم نداشته باشه منم کاری به کار گرسنگی اصلا ندارم ! ( گاهی مجبور به خاطر فکر نکردن به تشنگی به فکر کردن به گرسنگی پناه ببرم ، البته هم که هیچ نتیجه نمی گیرم ) اما جدا انگار معده ام با غذا قهر کرده و اگه سحرها خودم چند لقمه رو با زور به خوردش ندم خودش هیچی میل نمی کنه !
باور کنید هیچ چیز به خصوصی ندارم تعریف کنم و فقط برای خالی نبودن عریضه آپ کردم . اما انصافا گذشته از صبحهای کسل کننده و ظهرهای کلافه کننده و بعد از ظهرهای خواب آلود و بی رمق ، شبهای خوبی رو می گذرونم و دوستشون دارم . آروم و دلنشین .
راستی تا حالا دقت کردید وقتی تلوزیون خاموش باشه چه سکوتی خونه رو میگیره . وای خیلی عالیه . آخه خونه بابا اینها که بودم همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم . اونجا همیشه تلوزیون روشن بود با صدای بلند و چون صدای تلوزیون بلند بود و صدای ماها به گوش هم نمی رسید همه با صدای بلند صحبت می کردن . کلا آلودگی صوتی در خونه پدری من بیداد می کرد . و هر کس برای اولین بار بیاد خونه ما اولین چیزی که متوجه می شه همین موضوعه .
اینو که گفتم یادم افتاد به شبهای خارگ . هیچ کجا رو مثل اونجا ندیدم . وقتی شب می شد و همه می خوابیدن (معمولا هم همه زود می خوابیدن ) چنان سکوتی همه جا رو در بر می گرفت که با تمام وجود می بلعیدمش . تمام وجود آدم انگار به سکون و آرامش می رسه . فکر کنید با تمام خستگی های ناشی از کار اقماری ، گاهی وقتها فقط به خاطر همین موضوع بیدار می موندم تا همه بخوابن و من بتونم دقایقی از سکوت مطلق اونجا بهره مند شم . یه سری نوشته هایی هم دارم از اون لحظات که اگه الان همراهم بود ضمیمه می کردم . حالا شاید بعد گذاشتم .
توجه کردید که چقدر از این شاخه به اون شاخه پریدم ؟ اینم نتیجه نداشتن موضوع برای صحبته . حالا هم باید برم دیگه . با اجازه فعلا .