یه دونه "توکل به خدا"
امروز از اون روزها است ... روزهایی که احساسم یه جاست و فکرم یه جای دیگه ... ذهنم یه چیز می گه و روحم یه چیز دیگه ... از اون زمانهایی که کلی حرف واسه گفتن دارم و هیچ کدومش به زبان نمی آد ... از اون روزهایی که همه چی در درونم به هم می ریزه ... هیچ چی سر جاش نیست انگار ... انگار همه چیز دست به اعتصاب زده باشه در درونم... آشوب و بلوایی به پاست ...
دقیقا نمی دونم چی عاملشه ... به نظر می رسه هیچ چیز خاصی نیست ... یعنی هر چی فکر می کنم چیزی به نظرم نمی آد که باعث ناراحتیم شده باشه ... ولی خوب بدون دلیل هم نمی شه ... انگار که یه سری موارد ریز کنار هم اومده باشن و تو دقیقا ندونی کدومشون عامل اصلی نگرانیته ... و خیلی باید زبل باشی تا بفهمی در واقع هیچ کدومشون به تنهایی عامل اصلی آشوب تو نیستند بلکه همشون با هم دیگه علت اصلی ناراحتی تو هستند ! ![]()
و همین می شه که دچار سرگردانی می شم ... چون عوامل زیاد می شه ذهنم نمی تونه روی همشون تمرکز کنه ... هی از این شاخه به اون شاخه و درنهایت بعد از مدتی گیج می شم ... از طرفی هم نمی تونم بی خیال باشم ... و خوب خیلی طبیعیه که توی این شرایط همه چی با هم دیگه قاطی بشه یهو ... هم ذهنم ، هم روحم به شدت درگیر بشن ... یه لحظه آرامش نداشته باشن انگار ... از طرفی چون این همه کلنجار رفتن با مسائل نتیجه ای رو در بر نداره ، بعد از مدتی احساس خستگی و درماندگی مفرط می کنم طوری که دلم می خواد فقط یه جا تنها بشینم و به هیچ چی فکر نکنم ...
مثل همین الان ... ![]()
همان !
راه حل ۲ : هرگز ، هرگز ، هرگز ، فرار نکنیم ...فرار ، رهایی نیست ؛ یه دور زدن بزدلانه است ... هیچ مشکلی رو حل نشده نباید باقی گذاشت ... چه بسا سبب ایجاد بحرانهای دیگه بشه ... هر چیزی یه راه حل داره ... کافیه یه دونه "توکل به خدا" داشته باشی !