آدمهای دور و برم رو که نگاه می کنم هر کدوم یه غصه دارن ... آدمهای شاد و آروم خیلی کمند ... اگه کسی واقعا هم مشکلی نداشته باشه ، برای خودش مشکل می تراشه انگار ... منظورم دغدغه های بزرگ بشری نیست ، منظورم همین مشکلات کوچک و بزرگیه که توی زندگی خودمون و دور و برهامون هست

 

هدفم این نیست که در مورد معضلات اجتماع امروز و گرفتاریهای انسان این دوره نطق کنم ..... فقط می خوام از احساس پریشان حرف بزنم و روان افسرده .... نگاه مایوس و چهره رنگ پریده .... اعصاب خراب و اخلاق ناهنجار

 

-          " به خدا دلم می خواد وقتی از خیابون رد می شم ، یکی از همون ماشینهایی که با سرعت دارن رد می شن بیان و به من بزنن ، بلکه راحت شم"

-          " اصلا از زندگیم لذت نمی برم ... خیلی خستم ، دیگه دلم نمی خواد درس بخونم و بیام سرکار "

-          " مرده شور این زندگی رو ببرن که نه تو خونه آرامش داری نه سر کار ... "

-          " ای خداااا.... کاش منو می بردی و خلاصم می کردی ... به خودت قسم اگه این بچه نبود تا حالا صدباره دعا می کردم که منو ورداری "

-     " نمی دونم قسط این ماه خونه ای که خریدم رو از کجا بیارم بدم ، آخه مستاجرم یه پیرزنه است که دلم نمی آد اجاره شو زیاد کنم ، اون یارو هم که رفتم براش فلان کارو کردم هنوز پولمو نداده ، تازه تولد خانمم هست نمی دونم با کدوم پول براش کادو بخرم .... "

-     " پدر پیرمو فرستادم که بره کارای انتقالی خانومم رو انجام بده ... نمی دونم چرا رحم و انصاف ندارن اینا ... به خدا اگه می دونستم اونجا کار پیدا می کنم از اینجا می رفتم ...راستی یه آشنا فلان جا نداری کار خانومم رو درست کنه ؟! "

-     " شوهرم سر کار بمون نیست ، خیلی تنبل و پرمدعاست ، خونوادش خیلی اذیتمون می کنن ،... خودم خواستم ، عاشقش شدم .... خیلی دوستم داره ... فقط من براش موندم "

-     "بفرما اینم چایی شما ...راستی خانم جایی می شناسی کامپیوتر قسطی بدن ؟ ... این بچم چند وقته گیر داده منم کامپیوتر می خوام ، هر چی بهش می گم بابا به خدا ندارم ، می گه همه دوستام دارن ... حالا گفتم منم براش یه دونه از همین ارزونا بخرم ... هست ؟ "

 

اینها همه نمونه های عینی توی شرکت شصت هفتاد نفری ماست ، از آدمهایی که می شناسم و باهاشون مراوده دارم... نمونه کوچکی از یک اجتماع بزرگ ... به نظر می رسه بعضی از این مشکلها خیلی پیش پا افتاده باشن ... اما گاهی واقعا ما را از پا می اندازن ...

نمی خوام بگم نمی فهمم ؛ زنی که از یه شوهر معتاد طلاق گرفته و با یه بچه مجبوره خونه پدرش زندگی کنه ، چی می کشه و چه مشکلاتی داره ! ... نمی خوام بگم نمی فهمم ، زنی که کورکورانه با یه پسر بیکار و معتاد ازدواج کرده و حالا داره به تنهایی بار زندگی به دوش می کشه چه سختی هایی رو باید متحمل می شه و یا احساس درماندگی مردی که هر کاری می کنه نمی تونه از شرمندگی زن و بچه اش در بیاد ...

اما خوب اگه زندگی بدون دغدغه و مشکل باشه که دیگه راحتی و آسایش مفهومی نداره ... این یه حقیقت ساده و تکراریه که خیلی ها می گن و شاید بواسطه تکراری بودنش ارزشش رو از دست داده ... اما واقعیت درست منطبق بر همین حقیقته ... مهم اینه که بتونی در کنار سختی ها آروم باشی و با توکل به خدا گام برداری ... زندگی یه تلاشه برای بهتر شدن و این تلاش عین خوشبختیه ...

می گن زندگی رو هر طور بگیری همونطور بهت می گذره ... من واقعا به حقیقت این جمله پی بردم ... همه می خوان خوشبخت باشن و برای این شاید همه عمر در تلاش باشند ... اما ...

خوشبختی یه نقطه - که تعریف خاصی داشته باشه - نیست که باید تلاش کنی تا بهش برسی ...خوشبختی روی کره ماه هم نیست یا روی قله قاف ... خوشبختی همین جاست ... یه کم اونور تر ... یا همین طرف ... پشت سرمون ...یا جلوی رو ... پیش پامون ... یا توی دستهامون .. و شاید توی خودمون ... خوشبختی همین لحظه هایی است که توش حق نفس کشیدن داریم ... خوشبختی شاید عشق به آدمهایی باشه که دوستشون داریم ... و یا داشتن کسانی است که دوستمون دارن ... خوشبختی شاید اینه که یادمون نره در کنارمون آدمهایی زندگی می کنن که ممکنه به کمک ما نیاز داشته باشن .... خوشبختی داشتن یه قلپ پاک و مهربونه که با دیدن ناراحتی بقیه ناراحت می شه و سعی می کنه کاری براشون انجام بده خوشبختی شاید در معنای کامل و متعالیش داشتن خدایی باشه که همه جوره حواسش به ما هست و هوامونو داره ....

 

خدایا شکرت