هزارتوی وجود
احساس ها گاهی از دست آدم در می رن ... و آدم هر چی دنبالشون می کنه نمی تونه اسیرشون کنه ... در عین حال که ماهرانه در هزارتوی وجود آدم لانه می کنن و دیده نمی شن ، اما چنان اثرات ظریف و عمیقی در وجودت باقی می ذارن که نمی فهمی از کجا داره آب می خوره ... چه بسا علت بوجود آورنده اون احساس هم خیلی کوچکتر و ریزتر از اونی باشه که به چشم بیاد ... ( پیدا کنید پرتقال فروش را !!! )
یکی از مشکلات من گاهی سر و کله زدن با موجی از احساسات پیچیده و گوناگون و ناشناس و لحظه ای است که اثرات غیر لحظه ای و گاه طولانی مدت دارن ... یه جریان لحظه ای که محرکش فقط یه ضربه کوچیک می تونه باشه مثل ... گذر یک فکر با سرعت نور از میان لایه های ذهن من ... شاید کمتر از لحظه حتی ... و این شروعی است برای سیل احساسات زود گذر و دیر گذر در هزارتوی وجودم ... سیلی از احساس های گوناگون که در برشی کوتاه از لحظه در وجودم شکل می گیرن و با من بازی می کنن ... گاه با هم متناقض و متضاد ... گاه همراه و همنوا... نمایشی ظریف و قدرتمند که از بیان آن عاجزم ... و گاه از درک آن حتی ... هجوم افکار مختلف ، تحلیل و توجیه احساسات و زدن مهر تایید یا رد بر آنها ، تنها توانمندی من پس از این طوفانه ... که خودش انگار یه طوفان دیگه است ... اذیتم می کنن به خصوص که نمی تونم تک تکشون رو بدرستی لمس کنم ... همه چی مثل یه رعد ناگهانی بر وجود تازیانه می زنه و وقتی که تموم می شه تازه باید همه رو سر و سامان بدم ، به تنهایی ...
بعضی وقتها به شدت پر از انرژی هستم ، سرحال و کوک ... بعد یه دفعه یه چیز خیلی خیلی کوچیک و جزئی مثل یه فکر ، یه نگاه ، یه خاطره ، یه تماس یا یه واژه حتی ؛ در کمتر از یه لحظه ، چنان منو بهم می ریزه که تمام انرژیم رو از دست می دم و درست می شم شبیه یه کشتی در حال غرق ...
نمی دونم از کجا دارم ضربه می خورم ، اما می دونم که یه ضعف اساسی در وجود من و احساساتم هست ... انگار مثل یه برکه آب می مونه با یه حرکت دست ، موجهاست که بوجود می اد و به لبه های برکه می خوره و اگه حرکتش یه کم شدید باشه ممکنه سرریز بشه و آب دیگه برنگرده به برکه ... و چه خوب اگه شبیه دریا بود وجودم ... مقاوم و پایدار ... طوفانها هم حتی از پا درش نمی آرن ...
گاهی عاملها خیلی بی خودن ... خودم می دونم ، اما نمی تونم در برابرشون مقاومت کنم ... گاهی انگار منتظر یه بهانه ام که دلگیر بشم از خودم از همسرم از بقیه از زندگی ... یه بخشی از وجودم انگار برای همیشه درگیر احساسهای منفی و ناامیدانه است که با تلنگری خودشو نشون می ده ...
دیشب یک خاطره بود و امروز یک واژه ... و من در این اندیشه که انگار راه گریزی نیست ... و هر بار باید چشم را بست و گذشت ... در حالیکه هزارتوی وجود پر از احساس است ...
خدایا ... روزی آیا نسیمی این خاکسترها را با خود خواهد برد ؟
خدایا ... چه خوب که هستی ... فراموشم مکن ...