غنیمت این روزها
یه کم خسته ام ... انگار فکرم توان حرکت نداره .... شاید علتش خستگی جسمی باشه ....
حال و هوای شهر با مردمش تغییر کرده ... اخلاقها هم عوض شده انگار... یا شاید هم توی این شلوغی شهر که مردم بیشتر از خونه هاشون میان بیرون و بیشتر با هم دیگه مراوده دارن این تغیر اخلاق و رفتار خیلی بیشتر به چشم می آد ... شاید یه دلیلش فشار مشکلات اقتصادی باشه که داره اینطور تو رفتار ماها بازتاب پیدا می کنه ...به هر صورت آدم توی این شلوغی بیشتر متوجه می شه که چقدر این مردم خستن ، و چقدر پرخاشگر و عصبی ! ...
من هم یکی از این همه مردم ... فرقی ندارم... شاید خودم از بقیه بدتر هم باشم ... صبح با وجود خواب آلودگی همیشگی که دارم ؛ می خوام پرانرژی باشم و شاد چون آخرساله ، هوا بوی بهار گرفته (مثلا ! چون واقعا هیچ بوی بهاری به مشامم نرسیده تا حالا ) همه جا پر از جنب و جوشه و تحرک ، که ناخودآگاه به من هم سرایت پیدا می کنه ... اما چرخ ماشینمون که به بزرگراه ها و خیابونها و میدانهای اصلی شهر می رسه .... دیگه فقط باید دعا کنیم که ماشینی تعمدا یا سهوا به ماشین دیگه ای نزنه ، یا راننده ای یهو عصبانی نشو و کار غیرمعقولی نکنه که یکی دیگه رو جری بکنه ، و یا سر چهارراهی گیر نکنیم که نه چراغ داره نه پلیس ... وگرنه دیگه در اومدن از اون مخمصه خودش می شه یه مخمصه جدید ! ....
حالا بعد از ظهرها که خوبه ،حداقل لازم نیست به خاطر این ترافیک و وضعیت اسفبار به کسی توضیح بدی ! اما صبح ها واقعا وحشتناکه ، با وضعیتی که به ازای هر یه دقیقه تاخیر شاید چیزی حدود 10 دقیقه بیشتر باید تو ترافیک بمونی ،و ازدحام صفهای اتوبوس و مترو ای که بیشتر شبیه یه تراژدی می مونه و اعصابی که توی این ترافیک و ازدحام و بداخلاقیهای راننده ها و مسافران اول صبح خرجش کردی باید تازه کارت ورود بزنی و یه روز کاری رو با یه اعصاب و اخلاق ضعیف شروع کنی ...
دیگه از وضعیت فروشگاه ها و پاساژها و مغازه ها و اجناس نه چندان مرغوب با هزینه های به شدت مرغوب حرف نمی زنم که اونم برای خودش کلی جای حرف داره ...
بگذریم ... بیشتر از همه اون چیزی که منو اذیت می کنه اخلاق و رفتار خودمون هست ... گرانی به جای خود ، هزینه های سرسام آور این روزها به جای خود ، ترافیک و دود و دم و سایر مشکلات این روزها که گریبانگیر همه ما هست هم به جای خود... ولی آخه چرا این همه بداخلاقی ، چرا این همه نامهربانی ، چرا این همه پرخاشگری بی جا ..
... انگار همه به شدت به هم بی اعتنا شدیم ... بی اعتنا که هیچ انگار که بقیه حقمون رو خورده اند درجهت احقاق حق خود ما نیز به خوردن حق دیگران روی می آوریم !؟؟؟
خسته می شم گاهی این روزها از دست خودم و بقیه ... از بس که نامهربان شدیم با هم ... مثلا سال نو داره شروع می شه ... اونقدر که به همه چی توجه داریم از خونه تکونی و برنامه ریزی مسافرت و آجیل و میوه و شیرینی و لباس و کیف و کفش نو و آرایشگاه و غیره و ذالک ، یه کوچولو به خود خودمون و سایرین توجه نداریم ...
چند نفر رو تا حالا از دست خودمون عصبانی کردیم و یا رنجوندیم ... چند بار حق دیگران رو به طرق مختلف ضایع کردیم ... چند بار از کنار نیاز و کمک دیگران بی توجه گذشتیم ... چندبار حالا به هر دلیلی ، از کوره درفتیم و صدامون رو بردیم بالا ....
خلاصه که غنیمت این روزها ، مشتی اعصاب آرامه که تو دکان هر عطاری هم یافت نمی شه متاسفانه ... مواظب خودمون و اطرافیانمون باشیم ... حیفه