تنها
امروز از صبح عصبانی بودم
... نمی دونم بعضی روزها چم می شه ... قاطی می کنم ، اونقدر که از ریختن یه کوچولو چای روی لباسم گریه ام می گیره ...
هنوز نمی دونم اینجا کجاست ؟ ... جایی برای خالی شدن یا ارضای حس نوشتن ؟... برای سرپوش گذاشتن روی احساس مسئولیت در قبال دیگران یا ابراز دلتنگی ها و دغدغه های کوچک شخصی ؟... برای تبادل افکار با دیگران یا غریبه ماندن و مزه مزه کردن طعم مجازی تنهایی ؟ ... شاید هم همه اینها ؟! ... و یا حتی هیچ کدام ؟!
فعلا که تنهام ... تنهای تنها .... حتی هنوز به همسر هم نگفته ام ... اصلا نمی دانم باید گفت یا نگفت ... ولی فعلا تمایلی برای ابراز وجود ندارم ؛ نه در دنیای مجازی ، نه در دنیای واقعی . به نظر خیلی مسخره می آد چون بالاخره اصل مسلم وبلاگ راه انداختن اینه که دیگران هم نوشته هات رو بخونن وگرنه همون دفتر خاطرات هم کفایت می کرد . بگذریم از اینکه گاهی یه حس مسئولیت مسخره ای قلقلکم می ده که : باید بنویسم ، تا اونجا که فهم و شعورم قد می ده باید برای خودم و دیگران بنویسم . ... اما همیشه نمی تونم ... نوشته هام همیشه حرفی برای گفتن ندارند ...برای همین می گم مسخره ... مهم نیست اما ... تا هر جا که بتونم سعی می کنم خوب بنویسم اما ممکنه یه روزهایی هم مثل امروز نوشته هام بدرد نخور وشخصی باشه ... به هر صورت فعلا که ما روی این موجهای سینوسی سواریم.
شما خود به بزرگواری خود ببخشایید ![]()
با ربط : اینکه می گم نمی دونم باید به همسر آقا گفت یا نه ، دلیلش اینه که اولین روزی که وبلاگ رو راه انداختم همش فکر می کردم بگم یا نگم ؟ ... یه جور حس پنهان کردن چیزی رو داشتم که نباید ... خلاصه اینکه نگفتم و همون شب خواب دیدم که همسر آقا دور از چشمان ما در خفا یک وبلاگ راه انداخته اند و به ما نگفته اند ، آنقدر ناراحت شدیم و غصه خوردیم که نگو . ولی خوب فردای آن روز ما باز هم نگفتیم. ![]()
اصلا نمی دونم باید چکار کرد . ولی خوب بالاخره می گم . فقط دلم می خواد چند روزی تنها باشم ... همین !