گل آبی عزیز سئوالاتی رو توی کامنت مطرح کرده که منو مشتاق به نوشتن یه پست جدید کرد ...هدف از این پست هم بیان سرنوشت بعضی اتفاقات ناتمامیه که تا حالا توی وبلاگم عنوان کردم

جریان تومور دوستم :
دوستم تومورش رو عمل کرد با هزینه ای حدود 8 یا 9 میلیون تومان ... روزهای خیلی سختی رو گذروند ... افسردگی شدیدی گرفته بود ... اونم کی ؟ کسی که در دوران دانشجویی به سرزندگی و شیطنت زبانزد همه بود ... دختر زیبایی بود و از دست دادن موقت این زیبایی خوردش کرده بود... رفتارهای بیش از حد دلسوزانه مادرش هم اعصابش رو بدتر به هم می ریخت ... دکترش گفته بود تومورها 6 نوعند و مال دوستم نوع 3 بود از لحاظ وخامت ... یعنی نوع 1 تومور بسیار خوش خیم محسوب می شه و  نوع 6 تومور بسیار بدخیم و حالا بقیه انواع این وسط قرار می گیرن ... به خاطر همینم که نه خوش خیم بود و نه بد خیم نمی شد قطعا نظر داد که امکان بوجود اومدن مجدد تومور هست یا نه ...
بعد از عمل یه دوره دو هفته ای رادیوتراپی رفت و بعد از اون بهش گفته بودن باید یه دوره 8 ماهه شیمی درمانی داشته باشه تا هر چه بیشتر احتمال پیدایش دوباره تومور رو به صفر بروسونن ... از اونجا که اومدن به تهران و اقامت چند روزه در اینجا براشون مشکل بود ترجیح دادن از یه نوع قرص خوردنی استفاده کنن که همون اثر شیمی درمانی رو داره ... مصرف هر ماه این دارو چیزی حدود 1 میلیون تومنه ... یعنی در نهایت 8 میلیون تومن برای هشت ماه ... این روزها حالش بهتره خدا رو شکر ... اینو از اس ام اس هایی که این اواخر می فرسته می فهمم ... اما ته دلش هنوز ترس وجود داره ... شاید با ابعاد خیلی زیاد حتی ... به هر حال احتمال پیدایش دوباره تومور هست ... گر چه من معتقدم که اون شفا گرفته ( به خاطر خواب هایی که توی مشهد دیده بود ) اما خوب بهش حق می دم که بترسه ... حتی برای همیشه ... براش دعا کنید تا آرامشش برگرده ...

جریان ماشین :
نمی دونم چند نفرتون می دونید که جریان از دست دادن ماشین ما از چه قراره ... برای اونهایی که نمی دونن باید بگم که بعد از عروسی ما یه ماشین دست دوم به صورت وکالتی خریدیم ... موقع عقد قرارداد تنها وکالت تعویض پلاک و یه سری چیزهای دیگه رو دادن دستمون و قولنامه و سند موند پیش محضر دار و بنگاه دار ... با تمام اینها ما 5/6 میلیون پول بی زبون رو دادیم دست بنگاه دار...چند وقت بعد رفتیم برای به نام زدن اما هر بار محضر داره یه بهانه ای می آورد ... پنج شش ماهی گذشت ... دیگه همسرم به طور جدی این قضیه رو دنبال کرد ... کارها داشت خوب پیش می رفت تا رسید به مرحله ای به نام استعلام ... اونجا مشخص شد که ماشین شاکی داره و همون روز ماشینمون رو توقیف کردن ... مثل یه شوک بود ... به خصوص برای همسرم ... با پیگیری ها مشخص شد که صاحب قبلی ماشین ادعا کرده که بابت فروش این ماشین پولی دریافت نکرده ! ... در واقع بنگاه دار به جای اینکه پول رو مستقیما به صاحب ماشین بده به وکیلش داده بود و اون شخص هم که دیگه معلومه چی کار کرده ... و جالبه بدونید که اون شخص هم همون زمان به خاطر سایر کلاه برداری هاش توی زندان بود
خلاصه ما هم شکایتی تنظیم کردیم و دادگاه رفتن های ما هم شروع شد ... هیچ کس امیدی نداشت که ما بتونیم کاری از پیش ببریم چون هیچ مدرک درست حسابی در دست نداشتیم ( گرچه به جز سند بقیه مدارکش دست ما بود ) ... حتی بنگاه دار حاضر نبود یه کپی از قولنامه رو به ما بده ... چند وقت بعد خبر رسید که ماشین از توقیف دراومده و به صاحب قبلی اش سپرده شده ... این دیگه اوج مستاصل شدن ما بود ... با این حال امیدمون رو از دست ندادیم ... یکی از همکارهای پدر همسرم وکیل بود ... با کمک اون کارها رو پیش بردیم ... تمام کارهای دادگاه رو پدر همسرم انجام می داد ... حالا از دست دادن ماشین یه طرف ، سر و کله زدن با جایگاه حق و عدالت هم یه طرف دیگه ... خودش یه مصیبت بود ... به هیچ وجه کارها رو پیش نمی برن ... به ارباب رجوع احترام نمی ذارن ... نهایت بدرفتاری ... کم کاری و خلاصه یکی از بدترین مکانهای دولتیه که می تونه وجود داشته باشه ...
بماند ... دقیقا از تیر ماه این پروسه شروع شد و خدا رو شکر همین هفته پیش به ثمر رسید ... بالاخره به تور یه قاضی منصف خوردیم ... از همون اول معلوم بود که بنگاه دار و محضر دار هم توی این ماجرا مقصرن ... خلاصه کنم ... حکم بازداشت بنگاه دار صادر شد و قرار شد به شرطی که پول ماشینمون رو بده ما هم رضایت به آزادیش بدیم ... سر پول دادن هم ما روز اذیت کرد و چند روزی سر دوند ... اما بالاخره 5 میلیون بین بنگاه دار و محضر دار تقسیم شد و همین دو روز پیش هم چکها نقد شد ... 5/1 میلیون باقی مانده رو هم می گن باید از کلاه بردار اصلی که الان توی زندانه بگیریم ... می گن دوباره شکایت کنیم و از این حرفها ... نمی دونم ... ولی فکر کنم بهتره قیدش رو بزنیم ... تا همینجاش هم کلی ممنون خدا هستیم ... هیچ کس باورش نمی شه که ما 5 میلیون از پول ماشین رو گرفتیم ... گرچه همون شب اول همش رفت بابت قسطهای ماشین جدید ... اما خوب دیگه از این ماه اگه خدا بخواد و ما هم همت کنیم می تونیم پس انداز کنیم ... خدا رو شکر
در ضمن جا داره همین جا از پدرشوهر عزیزم خیلی خیلی تشکر کنم که این مدت تمام کارهای دادگاه رو خودش انجام داد و براش از خدا آرزوی موفقیت و سعادت دارم

جریان گفتن وبلاگ به همسرم :
راستش اون اوائل ساختن وبلاگ اصلا قصد نداشتم به همسرم نگم ... فکر می کردم بالاخره خواهم گفت ! ... اما به مرور زمان حس می کردم اگه قضیه رو به همسرجان بگم دیگه نمی تونم راحت بنویسم ... علی رغم این گاهی تا آشکار کردن این موضوع هم پیش رفتم اما نتونستم بگم ... مطمئن بودم اگه بگم دیگه کم کم باید وبلاگ رو تعطیل کنم ... نمی دونم چطور احساسم رو بیان کنم ... فکر کنم همه شما تا حدودی می دونید چی می گم ...مثل این می مونه که دلم نمی خواد کسی دفتر خاطراتمو بخونه ... می شد قضیه وبلاگو بگم اما آدرس رو ندم که خوب به نظر من صورت خوشی نداشت ... چیز خاصی که قصد پنهان کردنش رو از همسرم داشته باشم ندارم که بنویسم ... اما همین گسسته بودن دنیای مجازی از واقعی باعث می شه که خیلی راحت حرفامو بزنم ... بدون اینکه به عواقبش فکر کنم ... و هر چی که در درونم می گذره ... و احساس ها ... و افکارم ... نمی دونم کارم درسته یا نه ... دلم می خواد راهنمایی ام کنید

خیلی این پست طولانی شد انگار ... اشکال نداره ... خودتون بی زحمت قسمت بندی اش کنید و هر روز یه تیکه اش رو بخونید ... چون  امروز حسش بود ترجیح دادم همه اش رو یکجا بنویسم