وقتی می خوام بنویسم باید یک اعصاب آروم داشته باشم ... در زمانهای ناراحتی هم می تونم بنویسم ، اما وقتی اعصابم به هم ریخته است ؛ نه ! ... البته بیشتر به این دلیل که نمی خوام وبلاگم سراسر شکایت و غر زدن باشه ... و از اون جهت که این مدت تماما به اینجور ناراحتی های اعصاب گذشت ؛ کمتر نوشتم .

 من به یه چیزی معتقدم و اون اینکه توی یه دوره هایی از زندگی ، یه دفعه مشکلات با هم دیگه بوجود می آن و بزرگ و بزرگ و بزرگتر می شن تا به یه نقطه اوج برسن و وقتی اون نقطه رو رد کنی کم کم اوضاع رو بهبودی می ره ...

هنوز به طور قطع مشکلاتمون حل نشده ، اما فکر می کنم که ما اون نقطه رو رد کردیم و اوضاع کم کم داره بهتر می شه خدا رو شکر

 مسافرتمون بر خلاف تصور من خیلی خوب بود ... اگر چه اونجور که برنامه ریزی کرده بودیم نشد اما در کل واقعا خوش گذشت ؛ طوریکه وقتی می خواستیم برگردیم من کلی ناراحت بودم و دلم می خواست بیشتر بمونیم !

 باید بگم دوری از محیط پر استرس محل کار و فاصله گرفتن از همه دغدغه های چند وقت اخیر و فکر نکردن به همه اون چیزهایی که آزارم می داد ، خیلی خیلی لذت بخش و آرامش دهنده بود ...

 مسافرتمون بیشتر به مهمونی رفتن گذشت که البته بسیار خوب بود ...

جدا زندگی توی شهرستان از آرامش بیشتری برخورداره ... نه اینکه مشکلات اونجا نباشه ، اما کمرنگتر هستش ...شاید به خاطر اینکه عوامل بروز اون مشکلات هم کمتره ... شهرنشینی هر چه مردن تر باشه ؛ مسائل و مشکلاتش هم برخلاف تصور بیشتر می شه ... به خصوص مشکلات آسایشی و روانی ...

 خیلی خوب بود که هر صبح با نور خورشید از خواب بیدار می شدیم ... علی رغم اینکه بیشتر شبها دیر می خوابیدیم اما صبحها روشنایی روز دیگه اجازه خواب بیش از حد رو نمی داد ... بعد یه صبح به خیر شاد و بعد از اون هم یه صبحانه مفصل و داغ که نشاط و سرزندگی رو وارد رگهات می کرد ...

عجیب بود با اون همه صبحانه ای که می خوردم و فکر می کردم دیگه تا بعد از ظهر اشتها ندارم ، سر ظهر که می شد از شدت گرسنگی ضعف می کردم و ناهار هم تقریبا 5/1 برابر اینجا غذا می خوردم ... خلاصه که خوب شد سه چهار روز بیشتر نبود وگرنه فکر کنم با 10 کیلو اضافه وزن برمی گشتم ...

 شب قبل از برگشتن هم من هم همسر دپرس بودیم ... آخه خیلی کم بود و کاملا رفرش نشده بودیم و تازه خیلی جاها بود که نرفته بودیم ... همسر به خاطر دردسرهای ناشی از بی ماشینی و من به خاطر مسائل کاری و فشارهای عصبی ناشی از اون ...

 روز اول بازگشت هم کمی افسرده بودیم و بعد دیگه همه چیز رو غلتک افتاد ...

 یکی از آشنایان کمی پول قرض داده که با پول خودمون جمع بشه ، می شه باهاش یه ماشین خرید ایشالله ...

 مشکل ماشین که به امید خدا داره حل می شه و در مورد کارم هم که فعلا استعفا رو نوشتم ... ولی رئیس محترم مرخصی تشریف دارن و کارتابل رو چک نمی کنن ... نمی دونم چرا اینقدر این قضیه رفتن من کش پیدا کرد ... احساس می کنم داره لوث می شه

اگه ماشین خریدیم خیلی دوست دارم یه سفر مشهد بریم با مادر بزرگم ... آخه خیلی دلش می خواد و دوست دارم من ببرمش ... امیدوارم درست شه

 چند روز دیگه ماه رمضان شروع می شه و کلی روزهای قشنگ به همراش می آد ... حقیقت اینه که به علت ضعف جسمی ای که دو سه سال اخیر داشتم ، ماه رمضان ها کمی سخت گذشت برام ... نه می تونستم روزه نگیرم و نه درست و حسابی بگیرم ... پارسال تقریبا اوجش بود و با اینکه تمام ماه رمضان رو روزه گرفتم ولی خیلی کمتر از سالهای قبل لذت روحانی بردم ... چون همش منتظر بودم تا افطار بشه و این خیلی بد بود ... تازه امسال یه مشکل دیگه هم اضافه می شه و اینکه بنده باید هر روز غذا درست کنم ... و نمی دونم از عهده اینکار بر می آم یا نه ؟ ... خدا خودش کمک کنه ...

 اما گذشته از همه اینها واقعا حس قشنگی موج می زنه تو تک تک لحظه هاش ... و با تمام سختی هایی که روزه گرفتن داره ؛ همیشه خاطره هاش دلنشینه و به یادآوریش دلپذیر ... وقتی لحظات آخر با شتاب داری بساط افطار رو آماده می کنی...وقتی سفره افطار پهنه و تو با تمام ضعفی که داری ، دستهات رو به دعا برداشتی و تو دلت تند تند دعاهای خوب خوب می کنی ... وقتی با اولین جرعه آب جوش یا چایی یا خرما ، قبول باشه می گی به اطرافیانت ... و وقتی سرشار می شی از آرامش لحظاتی که شبهای این ماه داره ... می فهمی که خیلی زیباست این ماه با تمام سختی هاش

مهمونی گرفتن و مهمونی رفتنش هم یه جور دلچسبه و شبیه مهمونی های دیگه نیست ... دلم می خواد منم امسال دوستهامو دعوت کنم ... همیشه دلم می خواسته وقتی خونه خودم رفتم این کارو انجام بدم ... آخه خودم مهمونی افطاری دوستان رو که می رفتم خیلی خوش می گذشت ... امیدوارم فقط توان و انرژیش رو داشته باشم ... آخه خیلی دست تنهام ...

 راستی کسی می دونه قرص ، دارو یا معجونی هست که به تقویت جسمی من در ماه رمضان کمک کنه ؟