بی تفاوت شدم ... دیگه حتی حرص هم نمی خورم ... فقط نمی دونم چرا سرم به شدت درد می گیره ...

دیدید وقتی بدنتون در برابر چیزی مقاوم می شه و اون حساسیت ها رو از دست میدید ... اصطلاحا می گن یارو ککش هم نمی گزه ! ... حالا منم همون یارو هستم ... همکارم اما صبح گریه کرد ولی من !!؟ ... مغزم دیگه جواب نمی ده

 دیگه عمیقا باور کردم آدمها گاهی می تونن خیلی پست باشن ... به راحتی تماشا کردن یه سریال عاشقانه بی محتوا ! ... نه آدمهای دور ... نه اونهایی که توی تلوزیون می بینیمشون ، نه اونهایی که هزاران تبلیغ منفی پشت سرشون هست ... آدمهای همین نزدیکی ها ... همین دور و برها ... که هر روز صبح چشم تو چششون می شی و سلام می کنی و صبح به خیر می گی ... تصورش یه کم سخته ... یه کم انسانیت داشتن آیا واقعا اینقدر سخته ؟ ... امیدوارم هیچ گاه به جایگاهی نرسم که داشتن یه ریزه مرام و معرفت برام ؛ از پریدن از یه برج هفتاد طبقه سخت تر باشه !

هر چه بیشتر در عمق اجتماع فرو بری بیشتر اون لجنزار انسانی رو می بینی ... بینی ات رو هم بگیری بوی گندش از توی چشمات فرو می ره توی مغزت !

 نمی دونم من کجای این حکایتم ؟ ... یه آدم بده یا یه آدم خوبه ؟ یا شایدم یه نخود بی خاصیت ؟ ... نخود بودن !... متنفرم ازش ... ترجیح می دم آدم بده باشم تا یه نخود ...

 خوب پس چه جوری می شه ؟ ... می خوام نه سیخ بسوزه نه کباب ... آهان ؛ فهمیدم ! ... همه آدم بده ایم توی این داستان ... من ، آدم بده برای اونها و اونها آدم بده برای من ... می بینید چه عادلانه است ! ... کسی هم دیگه شکایت نمی کنه ... چون خوب بودن برای کسی مهم نیست ... مهم یه رقابت حساسه برای دریدن یکدیگر البته به سبکی کاملا مردن و شیک که از دیدنش لذت خواهید برد ...

 اینجا یه لجنزاره ... بدون حتی ذره ای اغراق ... نمی دونم " آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟ "

 توضیح : حالم خوبه ... خیلی خوب ... و نیاز به دلداری هم ندارم ... نهایتش اینه که می رم می شینم تو خونه و با خیال راحت دنبال یه کار بهتر می گردم ... آخه نمی دونم اون موقعیت کاری قبل هنوز هست یا نه ؟ .... ولی دیگه مهم نیست ... فقط برام دعا کنید