حرفهای سخت
قول دادم به خودم صبح اولین کاری که می کنم این باشه که بنویسم ...
چند وقتیه همسر گرامی شدید پیله کرده برای اقدام به مهاجرت ... منم شدید سعی در پیچوندن و منحرف کردن بحث داشتم تا دیشب !
اولین باری که خیلی جدی به زندگی در خارج از کشور فکر کردم وقتی بود که خواستگاری داشتم ساکن آمریکا ... اون موقع دانشجو بودم و حدود 21، 22 سال داشتم . ازم خواستن فکر کنم که می تونم اونجا زندگی کنم یا نه . با این احتساب که احتمالا سالی یکبار بتونم بیام ایران . تا اون موقع خیلی رویایی به زندگی در خارج از ایران فکر کرده بودم . اونم به صورت مجردی . اما با مطرح شدن خواستگاری افکارم خیلی جدی روی این موضوع متمرکز شد . شب اول اینطور تصور کردم که مثلا من باید تا چند روز دیگه از ایران برم و موندنم موقتیه و برای یه مسافرت کوتاه مدت اومدم ایران ( از قضا تعطیلات نوروز بود و من اهواز بودم ) باور نمی کنید چقدر اون شب حالم بد شد . فکر کردم من تحمل ندارم ! اما خوب شب اول بود . چند روزی با این فکر سر کردم و کم کم به این نتیجه رسیدم که اگه بتونم هم خیلی برام سخته . من یه بار تجربه جدایی و دل کندن از محل زندگیم رو داشتم ( وقتی از اهواز اومدم تهران ) . خیلی سخت بود . بهتره بگم وحشتناک بود . تا یک سال وضعیت روحی مساعدی نداشتم ( آخه تمام وابستگیهای عاطفی من در اهواز بودند ) . خلاصه که اون بار به خیر گذشت و ما از رفتن به ایا*لات متح*ده معاف شدیم و به قولی یه بار جستی ملخک !
بعد از اون جریان دیگه کاملا برام روشن شده بود که من نمی تونم خارج از ایران زندگی کنم . هر بار هم جایی مطرح می شد دلیل خاصی جز اینکه جدایی برام سخته نداشتم . اونقدر تصور بدی از این موضوع دارم که این چند وقت اخیر که دوستان و آشنایان کم و بیش رفتن دلم به شدت می گیره . نه به خاطر خودم و دلتنگی دوری از اونها ( که البته اون هم هست ) بلکه به این خاطر که اون طفلی ها این درد دوری و جدایی رو چطور متحمل می شن و حالا چقدر عذاب خواهند کشید و این حرفها !
زمانی که همسر گرامی اومده بود خواستگاری باهاش مطرح کردم و اون گفت من دوست دارم برم اما اونقدر شدید نیست که بخوام با شما مخالفت کنم.
از وقتی ازدواج کردیم هم هر بار همسر جسته و گریخته موضوع رو مطرح می کرد من خیلی محکم پاسخ منفی میدادم . تا این چند وقت اخیر که همسر جان شدیدا پیگیر این موضوع شده و خیلی زیاد پیله کرده به من که لااقل دلایلت رو بگو . دیگه دیشب بحث جدی شد و من گفتم نمی تونم ! هر چی هم فکر می کنم چی باید در جواب بگم نمی دونم . اصلا واقعا نمی دونم . چی دارم بگم جز اینکه من دوست دارم توی کشور خودم زندگی کنم . نه اینکه حالا فکر کنید آرمانهای والایی دارم که باید اینجا به انجام برسونم ! نه ! اما اینجا توی وطن خودم احساس راحتی و خوشبختی می کنم . من تصور خیلی زیادی از زندگی در خارج از ایران ندارم . فقط می تونم حس کنم که جدایی از تمام کسانی که بعضی هاشون رو حتی سالی یکبار هم نمی بینم
برام سخته . می دونم اصلا منطقی فکر نمی کنم . خصوصا به قول بعضیها با این شرایط اخیر بوجود اومده در کشورمون . اما چه کنم که هیچ تمایلی به رفتن ندارم . لااقل الان ندارم . از فردا و پس فردام خبر ندارم . شاید نظرم تغییر کرد . اما الان همینجا خوشبختم . همین جا راضی ام . دلم بودن در کنار همین آدمها رو می خواد . و دلیل دیگه ای ندارم . شاید اینها هم اصلا دلیل نباشن . شاید اینها همه اش احساس باشن . اما چه کنم که من اینها رو میخوام . چه کنم که علایقم فعلا اینطوریه . چه کنم دلم راضی به رفتن نمی شه و دلم از تصور جدایی و دوری از دلتنگی می ترکه !
چقدر حرف زدم . تازه احساس می کنم نتونستم اون چیزی رو که می خوام بگم . نمی دونم کسی فهمید من چی می گم یا نه ! چقدر سخته منظورمو برسونم !