نمی دونم چرا این مدت از وبلاگ نویسی اینقدر گریزان بودم ... درگیری های ذهنی زیادی داشتم و دارم و به قولی نوشتنم نمی اومد ... حتی همین الان ... میل به نوشتن بود ... همیشه هست ... اما ذهنم یا خالیه یا آشفته و درگیر ... اصلا آرامش ندارم ... مدام احساس رفتن می کنم ... مثل کسی که بار و بندیلش رو بسته و منتظر حرکت کاروانه ... حالا کی ؟ معلوم نیست ... هر شنبه صبح وقتی با روحیه خسته می خوام بیام سرکار می گم موقتیه ... تموم می شه ... می ری سر یه کار دیگه و راحت می شی نفس می کشی ... اما اصلا انگار این شرکت با آینده و سرنوشت من گره خورده و هیچ رقمه حاضر نیست ما رو ول کنه ... جالبه که توی وبلاگ دوستان هم کم و بیش این مساله عنوان شده ... نارضایتی شغلی  

 وقتی یاد اون دورانی می افتم که تازه رفته بودم سرکار واقعا حسرت می خورم ... عاشق کارم بودم ... فکر می کردم برنامه نویسی و سر  و کله زدن با کدها جذاب ترین و هیجان انگیزتزین کاریه که می تونم انجام بدم ... حتی از سوپراستار بودن هم برام هیجان انگیزتر به نظر می اومد ... کاملا مطابق علائقم بود و از این بابت خوشحال بودم ... از وقتی که پام به این شرکت باز شد از اونجا که یه مکان دولتیه و کاراش حساب کتاب نداره ما شدیم همه کاره و هیچ کاره ... به کل از برنامه نویسی دور افتادم ... شاید یکی از علتهایی که منو از اینجا بیزار کرد و کم کم باعث شد بیشتر نسبت به رفتار مزخرف تعدادی از کارمندان اینجا حساس بشم و واکنش نشون بدم همین مساله بود ... درجه حساسیتم اونقدر رفته بالا که با بروز کوچکترین مساله ای آمپرم می چسبه  به سقف ...

 باید بگم کلا قاطی کردم ... فکر می کنم بیشتر تاثیر حرفهای دوستمه که می گفت : مریم ! همه مردها یه جورن ، همه شون ... اگه این حرف رو یکی از غیر از اون می زد زیاد جدی نمی گرفتم اما این دوستم آدم با فکر و با شعوریه ... وقتی حرفی رو می زنه به همه جوانبش کاملا واقفه و نسنجیده چیزی نمی گه ... حرفهای زیادی زدیم اون شب ... اومده بود پیش من که دلش باز شه ... شدیم حکایت همون کلاغ و کبک ... دل اون که باز نشد هیچ فکر و روح منم دچار آشفتگی و به هم ریختگی شد ! ... من هیچ وقت به همسرم به چشم یه موجود بیگانه ای که به ضرورت کنار هم قرار گرفتیم نگاه نکردم ... همیشه اونو از خودم می بینم ... هر کاری که در برابر اون انجام می دم همون کاریه که دلم میخواد اون برای من انجام بده ... همیشه سعی ام بر این بوده که تمام اعمال و رفتارم در برابر اون طوری نباشه که اگه اون در برابر من انجام می داد ناراحت بشم ... برای مثال هیچ وقت فکر نکردم حقوق من از حقوق اون جداست و من باید تمام داراییهام رو از دسترس اون دور نگه دارم ... احساس یکی بودن و همبستگی با همسرم از زمان ازدواجمون تا به امروز مدام در حال افزایش بوده ... اما اون شب دوستم با حرفاش حس بدبینی رو تا حدودی در من ایجاد کرد ... این شد که این دو سه شب اخیر توی هر فرصتی گوشه ای از نگارانیهام رو به همسرم هم انتقال دادم ... شوکه شد بنده خدا ... می گه یه روز از این حرفات پشیمون می شی ... و من با تمام وجود می گم امیدوارم ! ... وقتی توی خلوت خودم فکر می کنم می گم خوب دوستم راست می گه چه تضمینی وجود داره که مرد من با بقیه مردها فرق داشته باشه ... گرچه از اعماق وجود باورش ندارم ! ... اما ترسه دیگه ... پا بدی می آد تو و ول کنم نمی شه ...

 نمی دونم چرا این بازیه اگه نامرئی بودی برام جذاب نیست ... هر چی فکر می کنم می بینم نامرئی بودن هیچ هیجان و فایده ای برام نداره ! ... البته می دونم این فقط یه بازیه ولی خوب من خیلی جدیش گرفتم ... حالا به رسم بازی هم که شده اگه من نامرئی بودم کاری می کردم که نامردی و خرابکاری و دزدی آدمهای پر اسم و رسم با دلیل و مدرک برای همه فاش بشه و مردم همه کسانی که حقشون رو دارن می خورن بشناسن ! ... اما می دونید چرا می گم هیچ فایده ای نداره ؟ چون همین الانش هم خیلی ها رو با مستند می شناسیم ولی هیچ کاری در برابرشون صورت نگرفته ... بگذریم ...

 نظرتون در مورد مدیرعامل یه شرکت بزرگ با پاچه های شلوار بالا رفته و دمپایی ( صندل نه ها ! دمپایی ) وسط راهروی عمومی جلوی چشم مناقصه گران محترم اونم با کت و شلوارهای شیک و باکلاس چیه ؟ قطعا به گوشه ذهنشون هم خطور نمی کرد که این آقا می تونه مدیرعامل باشه ... البته از کسی که به اذعان خوش می گه من مدیریت عشایری دارم بیشتر از این نمی شه انتظار داشت ... چه می شه کرد ... سادگی رو وقتی با شلختگی اشتباه بگیری همین می شه ! ... باز هم بگذریم ( تو دلم مونده بود باید می گفتم )

 وای خدای من ... چه ترافیکی ... از هموناست که چند روز پیش منو یک ساعت و بیست دقیقه همینجا توی همین میدون علاف کرد ! ... چی می شد اگه همه ارگانها ( چه دولتی چه خصوصی ) سرویس رفت و برگشت به همه نقاط شهر داشتن ؟ ... شاید یه مقدار از حجم ترافیک کمتر می شد ... نمی شد ؟