جلد بعدی بینوایان
گاهی حرفها چقدر زیاد می شن ... عجیبه که این همه حرف چه جوری تو دل جا می شه گاهی
مدیرعامل ما سرطان داره ... دلم یه جوری می شه وقتی بهش فکر می کنم ... نمی خوام بگم دلسوزی ، چون از دلسوزی بدم می آد ... فقط می خوام یه کم درکش کنم ، اما نمی تونم ... عمر دست خداست ... همیشه گفتیم و شنیدیم ... اما خیلی سخته که دو قدمی مرگ باشی و بتونی باز مثل بقیه و مثل همیشه زندگی کنی ... و تازه اون هم در رده ای چون مدیرعامل ... البته سالهاست که دچار این بیماری شده ... تا چند وقت پیش می گفتن مهار شده و قابل کنترله ، اما حالا دوباره زمزمه این پیچیده که دوباره عود کرده و من نگرانشم و ناراحت ... همکارم رفته بود تو اتاقش تا نحوه کار با سی دی ای که از بیمارستان براش ارسال کرده بودن رو بهش بگه که شروع کرده بود به توضیح دادن بیماریش ... و من باز هم ناراحت شدم و دلم یه جوری شد ...
عجب حکایتیه این زندگی و مرگ ... خیلی ها در طول عمر شاید به باور عمیقی در مورد مرگ نرسند در صورتیکه می دونن قطعا وجود داره ، مثل خود من ... یه جوری زندگی می کنم انگار که به طور حتم می دونم که سالهای سال زندگی خواهم کرد ... چرا اینطوریه آخه ... چقدر ساده قصه زندگی بعضی ها به آخر می رسه توی این دنیا ... و من از فکر کردن بهش می ترسم ... از مرگ می ترسم و نمی دونم روزی آیا بر این ترس غلبه خواهم کرد یا نه ؟ ... بعید می دونم ...
می شنوم حکایت اونهایی رو که شب می خوابن و دیگه هرگز بیدار نمی شن ... اما باز هم درس عبرتی نمی شه برام ... دلم می خواست می تونستم جوری زندگی کنم که اگه لحظه بعد مردم ، بعد از مرگ حسرت نخورم که چرا چنین نکردم و چنان ... اما همیشه جای حسرت باقی است برای خیلی ها و فقط تعداد اندکی بدون حسرت از این دنیا می رن ... گاهی به این نتیجه می رسم که زندگی کردن چقدر سخته و نفس کشیدن ... ای کاش می شد جور دیگری بود ... راحت تر ، آسوده تر ... یعنی ممکن است ؟ ...
ببخشید که اینطوری شد ... نمی خواستم اینقدر بد صحبت کنم .. آخه دست خودم نبود ... ناراحت شدم ...
امروز اینجا خیلی شلوغ بود ... روزهایی که مدیرعامل هست همیشه همینطوریه ... دلم آشوبه یه کم ... بابت کارهایی که قراره بریزه رو سرم ... نمی تونم و نمی خوانم اوضاع جوری بشه که بیشتر از ساعات اداری مجبور به موندن باشم ... آخه ناسلامتی می خوام درس بخونم ... ![]()
فردا مهمون دارم و امروز باید یه کم به تمیزکاری برسم ... بسیار بسیار بدم می آد از گردگیری و جارو ... و کلی غصه می خورم روزهایی که مجبور به انجامش هستم ... اما چه کنم که من محکومی بیش نیستم ... ( جلد بعدی بینوایان - کزت) ![]()
باربط : لطفا برای همه بیماران دعا کنیم