فال نیک
توی ماشین منتظر همسر بودم ... از دور دیدمش ... لبخند بر روی لبهای هر دومون نقش بست ... همین که نزدیک شد ، چشمم افتاد به یه پیر زنی که کمی جلوتر از ماشین ما کنار خیابون ایستاده بود و دستش رو برای هر ماشینی که رد می شد تکون می داد ... نمی دونم از کی اونجا بود ، اما من همون موقع متوجهش شدم ... همسر هم دیگه نزدیک شده بود ... منتظر بودم به محض اینکه به پیرزن برسه بهش اشاره کنم تا مسیر پیرزن رو ازش بپرسه اما همون موقع همسرجان همزمان با اشاره من خودش اینکارو کرد ...
پیرزن رو سوار کردیم و توی راه من داشتم از حرفهای همکارم برای همسر تعریف می کردم ... همسر می گفت از دید یه پسر اون داره راست می گه و اون انگیزه تو رو درک نمی کنه ، اما تو باید کار خودتو بکنی و اطمینان داشته باشی که می تونی و من می گفتم آخه من 5 ، 6 ساعت در شبانه روز رو از کجا بیارم ؟ و نمی دونم چطور می شه اگه اینطور بشه و اونطور نشه و از این حرفها ، تا رسیدیم نزدیکیهای مقصد مورد نظر پیرزن ...
پیرزن که تا اون موقع تسبیح دستش بود و داشت صلوات می فرستاد ، تسبیحش رو گذاشت تو کیفش و شروع کرد به تشکر کردن و اینکه ما چقدر محبت کردیم و چه زیادن آدمهایی که بی خیال رد می شن و یه پیرزن تنهای گوشه خیابون کوچکترین اهمیتی براشون نداره و بعد از اون هم کلی دعای خیر برای سلامتی و خوشبختی و موفقیت و آرزوهایی که داریم و بنده خوب خدا تا تونست ما رو شرمنده کرد ... می گفت سعادت بود برای من که از این به بعد دعای خیرم پشت سر شما باشه ... می گفت همیشه دعاتون می کنم ... الهی که هر چی می خواهید از خدا بهتون بده و دوباره کلی تشکر و اظهار محبت و ... تا لحظه آخر بعد از پیاده شدن که با هم روبوسی کردیم و من از عرض خیابون ردش کردم همینجور داشت دعا می کرد ...
و این فکر مدام در ذهن من چرخ می خورد که این قطعا یه فال نیکه و یه پیام رمزی از طرف خدا ... و بدون هیچ شک و شبه ای باورش کرده بودم ... از لحظه اول حرفهاش ...
خوشحال بودم و هستم هم برای فال نیکی که نصیبم شد ، هم برای پیرزنی گوشه خیابان به امید ماشینی که تا مقصدی سوارش کند و از آنجا باز ماشینی دیگر و همینطور تا پس از ساعتها ماشین سواری توی این شهر شلوغ و پرترافیک به مقصد نهایی برسد ... و چهره اش را به یاد خواهم سپرد ... با آن چشمان درشت عسلی رنگش که از پشت شیشه عینک درشت تر به نظر می رسید ...
ای کاش همیشه یادمان می ماند که ارزش و منزلت انسان بودن ، از یک دیدگاه ، شاید در میزان مهر و رافتی است که در قلبها جاری است .