سال جدید و باغبان پیر
در سال جدید اوضاع و احوال شرکت و آدمهاش یه کم به هم ریخته ... این چند روز که حسابی گریه و دعوا و دلخوری پیش اومده ... فعلا که تو هیچ کدوم از ماجراها دخیل نبودم اما دیدن ناراحتی بقیه و بدخواهی بعضی های دیگه واقعا عصبی و ناراحتم می کنه ...
نمی دونم چرا بعضی ها چشم ندارن پیشرفت دور و بریهاشون رو ببینن ... تا یکی به خاطر کار ، رفتار و پیشرفتش ، یه کوچولو مورد اعتماد روسای مستقیم و غیر مستقیمش قرار می گیره سعی می کنن به هر طریقی که شده براش بزنن ... به جای اینکه خودشون رو درست کنن می خوان بقیه رو خراب کنن ... خیلی جالبه که سر موضوعی که دو روز پیش اینجا پیش اومد دست همه زیرآب زنها توسط خودشون و پیش خودشون برملا شد ... همه شون الان از دست هم ناراحتن ... یه اتفاق جالبتری که افتاده اینه که نیروهای خوب ( اونهایی که از طرف یکی از اون زیرآب زنها مورد زیرآب زنی قرار گرفته بودن ) ، به خاطر منافعشون مجبور شدن با یه قشر دیگ از زیرآب زنها متحد بشن !!!
... و خلاصه که این ماجرا فعلا ادامه دارد ...
این مدت موضوع های زیادی برای نوشتن بود اما یا وقت نبود یا حوصله ...
سالن مطالعه ثبت نام کردیم ... کارتها که آماده شد ایشالله می ریم ... گرچه من توی خونه راحت ترم اما همسر می گه سالن مطالعه بهتره ... از وب سایت نصیر مصاحبه با رتبه های برتر رو خوندم ، از بین اونهایی که من خوندم هیچ کدوم شاغل نبودن ... لااقل رتبه های برتر رشته من که هیچ کدوم شاغل نبودن ... همه شون هم لااقل روزی 5 الی 6 ساعت وقت می ذاشتن تازه دو سه ماه آخر به روزی 8 الی 10 ساعت هم می رسید ... حالا من روزی 5 الی 6 ساعت رو از کجا بیارم ، نمی دونم ... به همسر که اینها رو می گم ؛ می گه اینقدر انرژی منفی به خودت نده ... نیست تا ببینه این همکار ما چقدر داره به من انرژی منفی می ده ... آدم خیلی خوبیه اما کلا گاهی انرژی منفی زیاد به آدم می ده ... درس خوندنم هم انگیزه خاص خودش رو داره ، یه کم سخته توضیح دادنش ...اما اینو بگم که باید بخونم و همون جایی که می خوام قبول شم و گرنه ...ولش کن ، نمی خوام صحبتش رو بکنم ... باید تمام انرژیم رو نگه دارم ... باید هر روز به خودم بگم که می تونم ...
هفته پیش به خوشی تمام شد خدا رو شکر ... با دوتا از دوستها و البته همسر رفتیم جاده امام زاده داوود ... شام خوردیم و من بچه ها رو شب پیش خودم نگه داشتم ... خیلی خوب بود ... اصولا یکی از برنامه های دوست داشتنی زندگی من ، دیدن دوستان و بیرون رفتن و خوش گذروندن هستش البته به اندازه ... با این زندگی پر مشغله ای که هر کدوم از ماها داریم ( حتی مجردها ) دیگه فرصت زیادی برای دیدن همدیگه باقی نمی مونه ، برای همین روزهایی مثل 5 شنبه پیش خیلی خوب و به یاد ماندنی بود برام ...
جمعه هم مثل عروس های خیلی خوب و دوست داشتنی ، نهار درست کردم و بردم خونه پدری همسر ... آخه مامان همسر جمعه ها تا ظهر کلاس داره ... اونقدر خوشحال شدن که نگو ... هم مادر هم پدر ... ![]()
دیگه اینکه بعضی از این روزها وقتی می رسم سر کار یه باغبان کهنسالی هست ( از نیروهای شهرداری ) که موقع پارک فرمان می ده تا براحتی پارک کنم ... می دونید چیه : یه حقیقتی هست و اون اینکه من پیر مردها رو خیلی دوست دارم و حالا هم نسبت به این باغبان پیر بسیار احساس محبت می کنم ...
و در پایان گفتنی است که من همینجا و بدینوسیله مراتب سپاس و قدردانی خود را نسبت به این پیرمرد دوست داشتنی اعلام داشته و از خداوند منان برای او طول عمر با عزت و سلامتی را خواستارم ![]()