تبليغاتX
واژه ها
افسوس که چاره ای نیست جز گنجاندن احساس در حصار لغات

فردا دارم می رم سفر و تا آخر هفته نیستم .

مسافرتم تفریحی نیست با این حال دیدار اقوام و دوستان برام کم از تفریح نداره ... تنها عیبش اینه که همسرم نمی آد .

همیشه همینطوره بیشتر از اینکه ناراحت دلتنگی خودم باشم ناراحت دلتنگی همسرم هستم و همین باعث می شه توی فرودگاه پشت شیشه های سالن انتظار در حالیکه همسرم اونور شیشه هاست به گریه بیافتم !

اما این بار بلیطم رو صبح گرفتم تا تنهایی برم فرودگاه و فیلم هندی در نیارم ... بابا آخه سفر پنج روزه که این حرفها رو نداره !

 

دوسال پیش چنین روزهایی به شدت مشغول چیدن خونمون بودیم ... با چه مشقتی در عرض کمتر از یک هفته خونه رو تحویل گرفتیم و تمیز کردیم و یک شبه همه وسایل رو اعم چوب و برقی به خونه آوردیم ... وای هر چی یادش می افتم تنم می لرزه ... خیلی بهمون فشار اومد تا خود روز عروسی داشتیم وسیله می خریدیم و می چیدیم ... تازه شب قبل از عروسی هم تا دیر وقت بیدار بودیم ... چون مهمونهای هر دو خانواده آخر شب رسیدن ...

روز عروسی صبح زود که به آرایشگاه می رفتم هوا آفتابی بود ... ساعت یک و نیم بعد از ظهر آماده بودم اما کارهای همسرم خیلی عقب بود و من به شدت عصبانی شده بودم ... لیلا که زنگ زد به من ( اخلاق گندم رو می دونست که بابت هر چیزی حرص می خورم ) دیگه داشت اشکم در می اومد ... سرم رو بالا می گرفتم که اشکم سرازیر نشه ... و مدام به لیلا غر می زدم که بعد از این همه تذکر چرا باید این همه دیر بشه ... فکر کنید از ساعت یک تا حوالی چهار من آماده توی آرایشگاه نشسته بودم و حرص میخوردم ... در حالیکه همه مشتری ها از بچه و بزرگ با لبخند و مهربانی به من نگاه می کردن ... اون روز یه عروس دیگه هم توی آرایشگاه بود که به محض آماده شدن اومدن دنبالش ... بالاخره همسرجان هم اومد ...ولی من اونقدر عصبانی بودم که نمی دونستم چطور اون ادا اطوارهای فیلم بردار رو  اجرا کنم ... خلاصه با هزار زحمت مراسم خوش آمد گویی رو تموم کردیم و رفتیم به سمت ماشین که دیدم وااااااای چه گل و شلی روی زمینه و نگو باران شروع به باریدن کرده ...  ما اینو به فال نیک گرفتیم اگر چه تمام دوستهام شاکی بودن از اینکه تقاص ته دیگ خوردن های منو اونها پس دادن چرا که مجبور شدن توی این بارون و ترافیک خودشون رو با مصیبت برسونن عروسی ...

عکسهای باغمون کنسل شد اما در کل عروسی خوبی بود و همه چی به خوبی و خوشی برگزار شد ...

ولی هیچ وقت یادم نمی ره که اولین باران پاییزی اون سال شب عروسی ما بارید .  ۲۹ آبان ۸۶

 

+ تاريخ شنبه 1388/08/23ساعت 16:50 نويسنده مریم |

عکس های قابل توجه نوربرت رزینگ نشان دهنده یک خرس قطبی وحشی است که به سمت سگهای سورتمه افسار بسته در حیات وحش  "هادسن بی" کانادا نزدیک میشود.

 

عکاس مطمئن بود که مرگ سگهای خود را خواهد دید زمانی که خرس قطبی در اطراف سگهایش سرگردان بود.

باورش سخته که بدونی این خرس قطبی فقط به آغوش کسی احتیاج داشت!

+ تاريخ شنبه 1388/08/16ساعت 16:51 نويسنده مریم |

خواستم کارم رو شروع کنم حیفم اومد از این هوای ابری و منظره ای که از اتاق ما پیداست ننویسم ...


یک ضلع ساختمان ما یعنی همون که از بیرون پیداست همه اش شیشه است ... ما طبقه اولیم ... از پله ها که می آیید بالا یه سالن عمومیه که معمولا مراجعه کنندگان اونجا می شینن ... سمت چپ و راست هم دو تا یال بزرگه قرار داره که در واقع شرقی – غربی هستن ... این دو تا یال کاملا پارتیشن بندی شدن و کارمندان توی این یالها می شینن ... البته دو تا اتاق توی هر یال هست که مختص مدیران و روساست ... اما درست وسط این دو تا یال یعنی دقیقا توی همون سالن عمومی یه اتاق مجزاست که اتاق سرور است... یعنی جایی که ما (من و همکارم ) می شینیم ... اگر چه صدای سرورها زیاده و کولر هم بیشتر وقتها روشنه و نصف بدن من که در معرض باد کولره همیشه یخ می زنه ... اما در عوض این منظره  ای که اتاق ما داره هیچ کدوم از واحدهای این ساختمون در هیچ طبقه ای ندارن ... حتی اون واحد مبلمان شده دارای اتاق خواب که مربوط به یکی از مدیران ارشد این وزارت خانه هستش !
تصور کنید یک ضلع اتاق ما سرتاسر شیشه است ... البته شاید دارید فکر می کنید که اون دو تا یال هم یک طرفشون باید سرتاسر شیشه باشه دیگه ... آره اما می دونید مشکل کجاست ... اینکه برای استحکام و این حرفها دو تا میله بزرگ به صورت ضربدری روی کل شیشه های اون دوتا یال خورده و پنجره ها رو نصفه نیمه کرده ... فقط همین اتاقه که شیشه هاش کامل و بی نقصه ... خلاصه هر کی دلش می گیره یه سر می آد اتاق ما ... به خصوص روزهای برفی و بارانی زمستان دیدن داره ... فکر کنید دانه های برف و باران به این شیشه ها می خورن و تو در حالی که داری چای داغ میل می کنی به رهگذران و ماشینها نگاه میکنی ... من عاشق روزهای برفی ام که از پشت این شیشه ها پیداست... اونقدر صحنه ها زیبا و دل انگیزن که دلم می خواد همون لحظه می رفتم پایین و برف بازی می کردم ... اما تنها کاری که از دستم بر می آد اینه که پنجره رو باز کنم و دستم رو بگیرم زیر برف تا دانه هاش بیان بشینن رو دستم و از گرمای اون آب بشن ...


فعلا تا روزهای برفی فاصله داریم اما علی الحساب هر کی دلش گرفته و هوای یه نوشیدنی داغ با تماشای یه منظره قشنگ ابری و کوههایی که انگار همین نزدیکی هستن رو داره ، قدمش روی چشم ؛ بفرما .

+ تاريخ سه شنبه 1388/08/12ساعت 9:44 نويسنده مریم |

دیروز حالم خیلی بد بود ...

همکارم رفته سمینار و من دست تنهام . روز خیلی شلوغ و بدی بود .

حدود ساعت ۴ دیگه بریده بودم .

دقیقا از تعطیلات عید به بعد من هیچ مرخصی نداشتم ! ...

هیچ مسافرتی نرفتم !

هر روز اومدم سر کار .

جور همکارم رو کشیدم وقتی داشت کارهای عروسی اش رو می کرد وقتی برای عروسی و ماه عسل بعدش مرخصی گرفت . وقتی دوباره بعد از یکی دو هفته برگشتن سرکار برای رفتن به شمال مرخصی گرفت وقتی رفت سمینار وقتی می خواد بره سراغ کار دومش ...

من خسته شدم . طاقت این همه کار ندارم . هفته بعد هم مادر همسرم عمل داره و مریض داری و این حرفها ...

من جدا خسته شدم .

 

+ تاريخ چهارشنبه 1388/08/06ساعت 8:48 نويسنده مریم |

از صبح یک عالمه حرف قلمبه شده توی گلوم هست و بیرون نم آد ...

اما حرفهای قلمبه شده صبح با حرفهای قلمبه شده الان زمین تا آسمون فرق داره ...

صبح هر چی بود ، امید بود و قشنگی و یک نفس عمیق سرشار از حس خوب زندگی

حالا هر چی هست  ناامیدی و زشتی و یک آه عمیق سرشار از حس بد سرخوردگی

نمی دونم تاثیر خوندن خبر اعدام زن جوان بود

یا حرفهای همکارم مبنی بر دیپورت شدن علی رغم داشتن دعوت نامه از فردی بسیار معتبر و رفتار بسیار بد کارکنان سفارت

یا خوندن خبرهای ریز و درشت اقتصادی اجتماعی س ی ا س ی کشورمون

که منو به این حال دچار کرد . فقط می دونم تازه گی ها پریود این حال گرفتگیم کم شده .

مورد یک : دیدن هر نوع فیلم و سریال با آدمهای چشم بادامی اعصابم رو به هم می ریزه ! این چشم بادامی ها چی دارن و چی کار کردن که تونستن این همه پیشرفت بکنن ؟ اگه چینی ها می تونن این همه جنس بنجل تولید کنن و به ما بفروشن از زرنگی شونه دیگه ( پیرو خرید تعداد زیادی رم و مادربورد و سی دی و لپ تاپ نو که پس از یک یا چند بار استفاده روانه تعمیر یا سطل آشغال شده اند )ببین به کجا رسیدیم که باید برای تحصیل در (مالزی و سنگاپور که خوبه ) فیلیپین سر و دست بشکنیم و افتخار کنیم !

مورد دو : دیگه کم کم دارم به افغانی ها و کشورشون غبطه می خورم ! فکر کنم تا چند سال دیگه ما باید برای کار روانه افغانستان بشیم ! فقط دعا کنیم وقتی می ریم توی سفارتشون برای گرفتن ویزا باهامون بد برخورد نکنن !!!

مورد سه : عنکبوت ها جای جای این خونه رو تار تنیده اند . یک خانه تکانی اساسی لازمه ، بلکه از این نکبت و فلاکت نجات پیدا کنیم . اما مطمئن نیستم که بشه .

مورد چهار : دپرسم

 

+ تاريخ شنبه 1388/08/02ساعت 14:15 نويسنده مریم |


خوشبختانه یا بدبختانه از اون مواقعی نیست که خودم ندونم چمه .

کلا  قر و قاطیم و رشته های عصبیم فکر کنم بدجور به هم گره خورده !

فردا تولد همسرمه و من هیچی براش نخریدم . راستش دلم میخواست می تونستم براش یه تولد خوب بگیرم . از اون مدلها که دوست و رفیق رو دعوت می کنن و کلی خوش می گذره . آخه مجرد که بودم یه بار دوست و همکارهای نزدیکم رو کافی شاپ دعوت کردم .خرجش یه کم زیاد شد اما اونقدر روز خوب و به یاد موندنی بود که هنوز فکر می کنم بهترین روز تولد عمرم بوده . اما مشکل اصلی اینه که همسرجان دوست و رفیق خیلی کم داره و من اگه بخوام جوونها رو دعوت کنم همه اش می شه دوستهای خودم و فکر کنم یه کمی ضایع باشه !
علاوه بر اون اگه بخوام براش یه کادوی خوب بگیرم باید به کارت اعتباری پس اندازمون دستبرد بزنم که دلم راضی نمی شه ! آخه ما تا 6 ماه دیگه اگه خدا بخواد نیاز مبرم به پول خواهیم داشت و هر چی فکر می کنم می بینم نمی شه از اون پول برداشت کرد .
خلاصه بدجور اعصابم رو به همریخته .

در راستای رسیدن به اون هدفی که دوست دارم و باید براش تلاش بکنم هیچ کاری نمیکنم و مدام به فرداها می سپرم . این یکی هم حسابی منو کلافه و آرامشم رو سلب کرده .

فردا صبح همسرجان کلاس داره و بعد از ظهر هم من . هر چی می خوام بابتش اعصابمو به هم بریزم می بینم نمی شه و کلا نسبت به این یکی بی خیالم ! خوب راستش درسته که فردا از صبح تا شب شاید من و همسرجان نتونیم درست و حسابی با هم باشیم ، اما به این می ارزه که از صبح تا شب یه روز تعطیلمون به مهمونی بگذره بدون اینکه هیچ کار مفیدی انجام بدیم . دیگه این روزهای جمعه بیرون از خونه هم داشت منو کلافه می کرد . خوب شد اتفاقی کلاسم افتاد جمعه !

 

+ تاريخ پنجشنبه 1388/07/23ساعت 7:8 نويسنده مریم |


پیرو پست قبلی بگم که بنده یه کارهایی در راستای هر چه بیشتر کامل شدن حس قشنگ پاییزی انجام دادم .

اول اینکه پنج شنبه ساعت 11 شب رفتیم فیلم بی پولی . بازی بهرام رادان و لیلا حاتمی فوق العاده بود . من واقعا نمی دونم یکی چطور می تونه اینقدر خوب بازی کنه .

از شنبه شب هم می ریم پارک نزدیک خونمون پیاده روی تند و کمی هم دویدن . قرار شده فعلا شبی نیم ساعت باشه . اما همینم همسر جان جر زنی می کنه و قبل از نیم ساعت خسته می شه و می گه بریم ! حالا خوبه خودش نیاز به کاهش وزن داره نه من !

دیگه اینکه تا یه ماه دیگه به احتمال قوی یه توفیق اجباری برای مسافرت داشته باشیم .

آهان قسمت مهمش داشت یادم می رفت . دیشب هم برای محکم کاری این حس قشنگ پاییزی خودم تنهایی رفتم خرید درمانی . باید بگم یه سری از مشکلات روحی بنده یه کمی در گرو همین خرید بود که خدا رو شکر انجام شد و من هم تا حدودی به آرامش روحی روانی دست پیدا کردم .

و اما از موضوعات پیرامون اینو بگم که دو تا همکارهای اداره خودمون که مزدوج شده اند به تازه گی از خارگ به تهران انتقالی پیدا کردند . یکیشون خیلی خوبه و کاری به کار ما ( من و همکارم ) نداره . اما اون یکی ! فقط همینو بگم که به شدت تمایل داره سر از کارهایی که انجام می دی دربیاره . بین کارهای شخصی و اداری هم هیچ فرقی نمی ذاره و توی هر دوتاش به یک اندازه کنجکاوی نشون می ده . یه جورایی می شه گفت بیش از حد رو اعصاب منه . دم به دقیقه هم توی اتاق ماست و یا با تلفن حرف می زنه یا با من . هر چی می خوام سرم تو مانیتورم باشه و محلش ندم می آد سرشو می بره توی مانیتورم و می گه اینها چیه می خونی !؟( وبلاگ شما دوستان محترم رو می گفت هان ) نخون اینا رو افسردگی می گیری!!!!!؟  

اون روز که اینو به من گفت اونقدر عصبانی شدم که نگو . حالا هر بار می آد تو اتاق جلوی چشمش این میانبر Window + D  رو می گیرم تا همه صفحه ها بیان پایین تا خفه بشه از کنجکاوی .

از دیروز تا حالا هم سعی می کنه به روی خودش نیاره اما من می دونم چقدر مشتاقه ببینه من چی دارم می نویسم !

توضیح Window + D : این کلید ویندوز همونیه که علامت پنجره ویندوز روش کشیده شده . وقتی اون رو همراه با  کلی دی می گیری هر چی پنجره بازه ، مینیمایز می شه و در مواقع اضطراری خیلی به درد می خوره .

 

+ تاريخ دوشنبه 1388/07/13ساعت 9:23 نويسنده مریم |

تغییر فصل و در نتیجه اون تغییر آب و هوا همیشه اون اولاش برام دلپذیره ... فکر کنید بعد از مدتها گرمای تابستان یه شب موقع رانندگی و برگشت به منزل بارون بباره و متوجه بشید که هوا داره خنک می شه و روزهای پاییزی داره از راه می رسه (قابل توجه گل آبی و مریم: همون شب چهارشنبه رو می گم ها )

همیشه هم خدا رو شکر یاد خاطرات خوبی که اون فصلها برام تداعی می کنه می افتم ... مثلا با اولین هوای ابری یا بارون احساس خوش آیندی بهم دست می ده و خاطرات مبهمی از دوستان و دانشگاه و اهواز برام زنده می شه ... دقیقا معلوم نیست فقط حسش قشنگه ...

خلاصه که این احساسهای قشنگ تا مدتی از شروع اون فصل باهام هست تا زمانی که  عادی بشه ...

همه اینها رو نوشتم که بگم من این روزها احساسهای قشنگ و خوبی دارم ... مشکلم اینجاست که یه چیزی اون ته مهای ذهنم هست که دلم میخواد این روزها انجامش بدم اما نمی دونم چیه !!!؟

نمی دونم یعنی مسافرته ؟ دیدن دوستانه ؟ گردش دونفره است ؟ درس خوندنه ؟ انجام یه کار مثبت و مفیده ؟ کتاب خونده ؟ فیلم دیدنه ؟ سینما رفتنه ؟

نکنه همه اش باشه ؟

ای خدااااااا ... داره اعصابمو به هم می ریزه !

 پ. ن. : فکر کنم چون توی اون زمینه مهم هنوز تصمیم قطعی نگرفتم و سر در گم هستم نمی تونم از لذتهای کوچک زندگی هم لذت ببرم . نه ؟

پ. ن. : راستش همکار عزیز عروسی کرده و رفته مرخصی و از همه بدتر این رئیس جانه که بغل دستم نشسته و نمی ذاره من به راحتی به همه سر بزنم . شرمنده . ولی زود می آم .

+ تاريخ یکشنبه 1388/07/05ساعت 16:6 نويسنده مریم |

به نظر می رسه تعداد آدمهای موفق یا بهتره بگم خیلی موفق ، خیلی کمه !

آدمهای موفق از نظر من یعنی کسانی که برای رسیدن به خواسته ها و اهدافشون تلاش می کنند و کارهایی که به نظرشون درسته انجام می دن حتی اگه از نظر ۹۰ درصد سایر آدمها اشتباه محض باشه .

اونها خوب فکر می کنن و تصمیم می گیرن و وقتی تصمیمی گرفتن تا آخر پاش می ایستن .

آدمهای موفق به حرف دیگران گوش می کنن و روی اونها فکر می کنن اما نه به این معنی که مطابق اونها عمل کنن .

آدمهای موفق یعنی کسانی که درصد ریسک پذیریشون در برابر اون ۹۰درصد سایرین خیلی بالاتره !

آدمهای موفق حتی اگه شکست هم بخورن ، احساس پشیمونی ندارن چون در واقع شکست برای اونها به اون مفهومی که برای ۹۰ درصد سایرینه وجود نداره .

در نهایت آدمهای موفق افرادی هستن که احساس رضایت دارن از زندگیشون .

از تمام حرفهای بالا می شه نتیجه گرفت که تعداد آدمهای موفق خیلی کمه شاید کمتر از ۱۰ درصد !

و من کاملا به خودم اطمینان می دم که مطلقا جزو ۹۰ درصد بقیه هستم ! پس بیخودی انرژی هدر ندم !

 

+ تاريخ دوشنبه 1388/06/23ساعت 22:44 نويسنده مریم |


قول دادم به خودم صبح اولین کاری که می کنم این باشه که بنویسم ...
چند وقتیه همسر گرامی شدید پیله کرده برای اقدام به مهاجرت ... منم شدید سعی در پیچوندن و منحرف کردن بحث داشتم تا دیشب !

اولین باری که خیلی جدی به زندگی در خارج از کشور فکر کردم وقتی بود که خواستگاری داشتم ساکن آمریکا ... اون موقع دانشجو بودم و حدود 21، 22 سال داشتم . ازم خواستن فکر کنم که می تونم اونجا زندگی کنم یا نه . با این احتساب که احتمالا سالی یکبار بتونم بیام ایران . تا اون موقع خیلی رویایی به زندگی در خارج از ایران فکر کرده بودم . اونم به صورت مجردی . اما با مطرح شدن خواستگاری افکارم خیلی جدی روی این موضوع متمرکز شد . شب اول اینطور  تصور کردم که مثلا من باید تا چند روز دیگه از ایران برم و موندنم موقتیه و برای یه مسافرت کوتاه مدت اومدم ایران ( از قضا تعطیلات نوروز بود و من اهواز بودم ) باور نمی کنید چقدر اون شب حالم بد شد . فکر کردم من تحمل ندارم ! اما خوب شب اول بود . چند روزی با این فکر سر کردم و کم کم به این نتیجه رسیدم که اگه بتونم هم خیلی برام سخته . من یه بار تجربه جدایی و دل کندن از محل زندگیم رو داشتم ( وقتی از اهواز اومدم تهران ) . خیلی سخت بود . بهتره بگم وحشتناک بود . تا یک سال وضعیت روحی مساعدی نداشتم ( آخه تمام وابستگیهای عاطفی من در اهواز بودند ) . خلاصه که اون بار به خیر گذشت و ما از رفتن به ایا*لات متح*ده معاف شدیم و به قولی یه بار جستی ملخک !

بعد از اون جریان دیگه کاملا برام روشن شده بود که من نمی تونم خارج از ایران زندگی کنم . هر بار هم جایی مطرح می شد دلیل خاصی جز اینکه جدایی برام سخته نداشتم . اونقدر تصور بدی از این موضوع دارم که این چند وقت اخیر که دوستان و آشنایان کم و بیش رفتن دلم به شدت می گیره . نه به خاطر خودم و دلتنگی دوری از اونها ( که البته اون هم هست ) بلکه به این خاطر که اون طفلی ها این درد دوری و جدایی رو چطور متحمل می شن و حالا چقدر عذاب خواهند کشید و این حرفها !

زمانی که همسر گرامی اومده بود خواستگاری باهاش مطرح کردم و اون گفت من دوست دارم برم اما اونقدر شدید نیست که بخوام با شما مخالفت کنم.

از وقتی ازدواج کردیم هم هر بار همسر جسته و گریخته موضوع رو مطرح می کرد من خیلی محکم پاسخ منفی میدادم . تا این چند وقت اخیر که همسر جان شدیدا پیگیر این موضوع شده و خیلی زیاد پیله کرده به من که لااقل دلایلت رو بگو . دیگه دیشب بحث جدی شد و من گفتم نمی تونم ! هر چی هم فکر می کنم چی باید در جواب بگم نمی دونم . اصلا واقعا نمی دونم . چی دارم بگم جز اینکه من دوست دارم توی کشور خودم زندگی کنم . نه اینکه حالا فکر کنید آرمانهای والایی دارم که باید اینجا به انجام برسونم ! نه ! اما اینجا توی وطن خودم احساس راحتی و خوشبختی می کنم . من تصور خیلی زیادی از زندگی در خارج از ایران ندارم . فقط می تونم حس کنم که جدایی از  تمام کسانی که بعضی هاشون رو حتی سالی یکبار هم نمی بینم
برام سخته . می دونم اصلا منطقی فکر نمی کنم . خصوصا به قول بعضیها با این شرایط اخیر بوجود اومده در کشورمون . اما چه کنم که هیچ تمایلی به رفتن ندارم . لااقل الان ندارم . از فردا و پس فردام خبر ندارم . شاید نظرم تغییر کرد . اما الان همینجا خوشبختم . همین جا راضی ام . دلم بودن در کنار همین آدمها رو می خواد . و دلیل دیگه ای ندارم . شاید اینها هم اصلا دلیل نباشن . شاید اینها همه اش احساس باشن . اما چه کنم که من اینها رو میخوام . چه کنم که علایقم فعلا اینطوریه . چه کنم دلم راضی به رفتن نمی شه و دلم از تصور جدایی و دوری از دلتنگی می ترکه !

چقدر حرف زدم . تازه احساس می کنم نتونستم اون چیزی رو که می خوام بگم . نمی دونم کسی فهمید من چی می گم یا نه ! چقدر سخته منظورمو برسونم !

+ تاريخ یکشنبه 1388/06/22ساعت 11:7 نويسنده مریم |